امروز بعد از نهار...
شبکه یک صدا و سیمای جمهوری اسلامی(!)ایران بنا به عادت تابستانه یه فیلم سینمایی گذاشته بود.البته به دلیل تنوع در پخش فیلم های سینمایی قبلا این فیلم از یکی دیگر از شبکه ها پخش شده بود، که من نتونسته بودم درست حسابی ببینم- فقط تیکه هایی.
امروز وقتی دیدم همونه که داره شروع میشه. تصمیم گرفتم بشینم ببینم.اسم فیلم: توفان سهمگین
نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه!.....اما من احساس کردم مثل بیت های ادبیات که مثلا میگیم واج آرایی چه حرفی رو داره(به دلیل تکراری که اوون واج توی بیت داره)، این فیلم هم واج آراییه این عبارت رو داشت:
اهمیت آنسان هاخب شاید این خیلی طبیعی و روتین و کلیشه باشه که بخوام از اهمیت جون انسان ها صحبت کنم، اما می خوام بگم.درست مثل زمانی که پشتیبان زنگ میزنه خونه و دوست دارم مثل بچه های مرغ یکپا جوابای سرسری و خودسرانه بهش بدم و اوونم آخرش-بعد از اتمام سوهان کشیدن روی مغز بنده- یه لبخند تحویلم بده و اینکه دیگه از این کارا نکن.
دوست دارم بگم.
دوست دارم حرفامو بزنم.اما گاهی این اتفاق نمیوفته!!
کار سختی نیست میدونم. اما گاهی خیلی چیزا نمیذارن.......مثل اوون کاریکاتور معروفی که معمولا تو دفتر مشاورا هست میشم که عکس یه آدمی که چندتا دست جلوی دهن و چشماشو گرفتن.
اوون دستا گاهی زورشون خیلی زیاد میشه. تو نمیتونی کاری کنی و اینه که اذیتت میکنه که یه دفعه قاطی میکنی و میزنی به سیم آخر و بدون هیچگونه کنترلی روی هوایی که داره از بین دو لب و دندونات خارح میشه همه چیو میگی!!!اما خب این اصلا خوب نیست!
برای چی باید به اوون دستای ظالم اجازه یه همچین کاری داده بشه؟چرا به اینکه از یه ادم دیگه کمک بگیریم برای برداشتنشون فکر نکنیم؟؟؟
حرف برای گفتن زیاد دارم. این چیزی نبود که امروز بعد از نهار من رو پر کرده بود. چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اوون فیلم سینمایی بود. اوون شهردار توی فیلم، اوون کارشناس و اوون آدما.
اینکه جون انسان ها اینقدر اهمیت داره! تا حالا شده بهش فکر کنیم که آیا میتونیم واقعا این حرف رو درکش کنیم یا نه؟؟فقط حرف میزنیم؟؟
درک کردن این واقعا سخته؟؟برای من واقعا سخت بود و فکر کنم هنوز هم هست!!!
وقتی داشتم به نوشتن این حرفا فکر میکردم. توی تردید بودم که آیا بنویسم یا نه؟؟
که یاد یکی از حرفای دبیر ادبیات اول دبیرستان افتادم که یه بار سر کلاس گفت خیلی خوبه که آدما وقتی اشتباه میکنن بهش اعتراف کنن، میگفت این خیلی کار سختیه و کار هر کسی نیست!!!
اما خب میبینید که به عنوان مثال بنده الان به آسونی این کارو کردم!!
خیلی های دیگه هم خیلی راحت اینکارو میکنن!!!تازه بعدش هم کلی آدمای دیگه بهشون افتخار میکنن که ایول چه آدم باحالی، دیدی چقدر راحت گفت من اشتباه کردم!!!
پس چی شد؟ حرف اوون آیا اشتباه بود؟؟یا ماها اینقدر روشنفکر و مسلمون و خوب شدیم که دیگه به راحتی میتونیم این کارای سخت رو انجام بدیم؟؟
داشتم فکر میکردم که به این نتیجه رسیدم:
هیچ کدومشاید قضاوتم خیلی صریح و نا به جا باشه و باعث آزرده خاطری عده ای بشه. اما خب عده ای که احساس میکنن امکان داره ناراحت بشن و این اتفاق واقعا براشون دردناکه. بهشون پیشنهاد میکنم ادامه ی این خزعبلات رو نخونن!
با تشکر
خب داشتم میگفتم
به نظر من ماها خیلی خیلی بدجنس یا به تعبیری گرگ شدیم!
فهمیدگی باعث این شده!قبلنا اوون آدمی که میفهمید و واقعا درک میکرد. یه حرفی که میزد دقیقا همون چیزی بود که توی دلشه. کسی بهش یاد نداده بود. جایی اوونو ندیده بود. چیزی بود که خودش بهش رسیده!
اما با نشون دادن آدم های خوب و معرفی اوون ها به بقیه ی انسان ها. عده ای به جای اینکه اصل وجودیه اوونها رو بفهمن و به جای اینکه برای تبدیل شدن مثل آدمای بزرگ روی اعتقاداتشون کار کنن روی رفتار ظاهری کار کردن......حرفایی که از اوونا شنیده بودن رو
حفظ کردن. بدون
فکر کردن روی چیزایی که داره از دهانشون خارج میشه.تا یه ذره یاد بگیرن. فقط خواستن مثل اوونا باشن.
دیگه حرفایی که میزنیم چیزایی نیست که باورشون داریم. چیزایی نیست که اعتقادمونه. اوونا فقط یه سری هوای بی محتواییه که از دهان ما خارج میشه!!
این تجربه ی سال پیش من بود.....گفتنش سخته.به خاطر همین نمیگم. فقط مثل یه نسیم که خیلی آروم و بی سروصدا از یه جایی رد میشه. منم از خاطرات یه سال پیشم میگم!.....دوم دبیرستان!
توهم میزدم خیلی خوبم.......داشتم سعی میکردم ادای آدمای بزرگ رو دربیارم. چون دوست داشتم مثل اوونا بشم!دوست داشتم
دانشمند بشم.....اما به جای اینکه فکرمو مثل اوونا بکنم.وقتی دیدم مثلا تو زندگی نامه هاشون نوشته اوونا بسیار وقت ها رو تنها سپری میکردن تا فکر کنن......منم گفتم پس قدم اول اینه که بیشتر تنها باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما این همیشه نمیمونه.......تو فقط تا یه مدت میتونی ادای آدمای خوب و بزرگ رو دربیاری!!....بعد از یه مدت کوچیک بودنت کاملا داد میزنه.
توی این توهم بودم که رفتم یه جایی........یه جایی که توش گم میشدم..........
بقیه ش رو نمیگم.ببخشیدامروز توی اوون فیلم آدمای بزرگی رو دیدم که به فکر این نبودن که بگردن کار خوب بکنن تا بعدش هم همه جا پر کنن که من این کارو کردم!
خیلی وقته این سوال برام هست که آدمای خوب برای چی خوبی میکنن؟برای خدا؟؟برای اینکه کلا خوبی خوبه؟برای اینکه نام نیکی ازشون بمونه؟؟برای اینکه به خوبی شهره بشن؟ برای اینکه بقیه بدونن اگه کمکی بخوان میتونن روی اوون حساب باز کنن؟برای اینکه بشن یه آدم طلایی؟؟
آیا این فکر ها خالصن؟ منظورم اینه که این فکرا فکرای خوبی هستن......اما خالصن؟
ما وقتی خوبی میکنیم فقط داریم به این فکر میکنیم که بقیه هروقت کاری داشتن بیان سراغ ما؟ یعنی واقعا گوشه ی مغزمون هم حتا این تصویر نمیاد که فرض کنیم یکی یه جا نشسته(مثلا یه آدمی که جلوش آبرو داریم) بعد داره هی از خوبی های ما میگه!!.........اون چیه که مارو به وجد میاره اگه بفهمیم جایی از خوبیهامون گفته شده؟؟
نمیخوام سوال بپرسم برای چی کار خوب انجام بدیم.......سوال من اینه:
وقتی داریم یه کار خوب میکنیم به چی فکر میکنیم؟؟پی نوشت:حرف برای گفتن زیاد دارم. ادامه ی امروز بعد از نهار رو بعدا یه بار دیگه میگم. امروز روز بیاد موندنی ای بود!!!