نوشته های یک دانش آموز

یکشنبه 20 فروردین 1391

به قول دوستان: غرنامه...

نویسنده: فاطمه ایرانی   

 

 

زمانی که می خواهی از آن دست آدم هایی باشی که ستایششان میکنی و احساس میکنی که نیستی حس بدی داری.زمانی که بیشتر به این موضوع فکر میکنی انگار حست بدتر می شود.

در رویاهایت خود را در میان جمع هایی میبینی که هیچ وقت  در آن ها حضور نداشتی در حالیکه می خواستی.....

و باعث می شود گاهی بخشی و یا تمام یک روزت اختصاص داده شود به این رویاهایت که.........که اگر تلاش نکنی هیچ وقت به آن ها دست نخواهی یافت.........

و باعث می شود که تو باز هم بیشتر و بیشتر احساس شکست کنی و خود را دور از تمایلاتت ببینی.....

و باز هم......

شنبه 15 بهمن 1390

می خوام روی ابرا دراز بکشم.....

نویسنده: فاطمه ایرانی   

حوصله ی نوشتن ندارم.فعلا فقط دوست دارم روی ابرا دراز بکشم،چشمامو ببندم ... .دلم نمیخواد چشمامو باز کنم.دلم می خواد بخوابم.نباشم.نبینم.نبینم که داره چه اتفاقی می افته.نبینم تا اعصابم خورد نشه.تا نبینم که نمیبینن.که حوصله ندارن.که خوابیدن .که خوابیدن زیر کرسی های آزاد اندیشی(!)هاشون و.....

دلم می خواد اوون بالا باشم تا بتونم یکمی نفس بکشم.میگن آلودگی سنگینه پایین ته نشین میشه.می خوام برم اوون بالا....

می خوام روی ابرا دراز بکشیم و آواز بخونیم.....بساط پیک نیک ببریم و بیسکوییت شکلاتی بخوریم.......

می خوام به این فکر نکنم که تاریخ چرا اینقدر کپی پیست داره؟ چرا اینقدر یه اتفاق باید تکرار بشه؟؟چرا مردمی که ناراضین قیام میکنن و تا مدت کوتاهی اوضاع خوب هست و....دوباره......مردمی که ناراضین قیام می کنن و تا مدت کوتاهی اوضاع خوب هست و.....دوباره.....مردمی که ناراضین و......

چرا انسان ها با عوض شدن ماشینشون فکرشون هم عوض میشه؟؟!!چرا همه چی رو به راه نمیشه؟!؟؟!!!و خیلی چراهای دیگه که............دیوونه کنندس....

.........می خوام رو ابرا دراز بکشم........

 

 

 

جمعه 23 دی 1390

می خواستم،ولی....

نویسنده: فاطمه ایرانی   

می خواستم که ولوله برپا کنم ولی...

با شور شعر محشر کبرا کنم ولی...

 

با نی به هفت بند غزل ناله سردهم

با مثنوی رهی به نوا واکنم ولی...

 

تا باز روح قدسی حافظ مدد کند

دم می زدم  که کار مسیحا کنم ولی...

 

فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت

یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی...

 

دل برکنم از این دل مرداب وار تنگ

با رود رو به جانب دریا کنم ولی...

 

این بی کرانه آبی آیینه ی تو را

با چشم تشنه سیر نماشا کنم ولی...

 

«باید»به جای «شاید» و «آیا» بیاورم

فکری به حال«گرچه» و «اما» کنم ولی...

 

پی نوشت: به یاد قیصر امین پور....

پنجشنبه 14 بهمن 1389

سرزمینم را خواهم یافت

نویسنده: فاطمه ایرانی   



سرزمینم را خواهم یافت.هر چند خیلی دور باشد.در کویر باشد یا در آنسوی اقیانوس.در کوه باشد یا در ابر،در ماه....
سرزمینم را خواهم یافت.اعتنایی ندارم پایم بر کجای این گوی گردون فرود آید.اعتنایی ندارم دستم کدام قسمت از خاکش را جا به جا کند.هر جا که باشد!
سرزمین من جایی ست که وجودم آنجاست.روحم آنجاست نه دست و پایم.سرزمین من جایی ست که در آن زندگی میکنم.مهم نیست پرچمش چه باشد.رنگش، نامش و....هر چه که میخواهد باشد، باشد.مهم نیست.مهم اینست که سرزمین من است.
سرزمینم را خواهم یافت.جایی را که آرامشم در آنجا تکمیل شود.جایی که احساس هویت میکنم.جایی که احساس هویت میکند.
سرزمین من جایی ست که در آن میتوانم پرواز کنم.جایی ست که بال هایم بسته نیستند.جایی ست که دهانم سخنگوی دل است و عقل.
در راه یافتن سرزمینم مسیرهای سختی هست.کوه های بلند با دامنه های خطرناک.باید راه بلد بود تا به مقصد رسید.نقشه ای در کار نیست.جاده ای نیست.باید چشم ها را بست.......و حرکت کرد!!
باید حرکت کرد و حرکت کرد و.......
باید جلو رفت.....
نباید بایستی.....نباید تردید کنی......با ایمان قدم بردار.......با امید........زندگی کن!

سرزمین من جایی ست که رمز ورودش محبت است.جایی که اذن دخولش زندگی کردن است.تلاش کردن است. با شور بودن است.با عشق بودن....
کسانی که قلب تهی دارن در سرزمین من جایی نخواهند داشت.آدمی تا قلبش خالی باشد نمیتواند زندگی کند.زندگی کردن با عاشق بودن زوایای مکمل همدیگرند!!
قبول ندارم اگر کسی عشق را درد و رنج و فراق معنی دهد. عشق سراسر شور است و مستی.سراسر زیبایی ست.این هدیه است از جانب خالق زیبایی ها.
سرزمین من جایی ست پر از این هدیه ها.جایی ست که عشق حکم لایتغیر است.جایی ست که عشق را با چشم نمی شود دید.جایی  که وجو دمعشوق الزامی نیست.یادش که باشد همین کافی ست!!


پی نوشت:نا امیدی ماله آدم کافره. آدمی که تنهای تنهاست.اینکه آدم به ته خط برسه معنی ای نداره.چون ته خطی وجود نداره.مرگ هم ته خط نیست.
زندگی کردن یعنی تلاش کردن.یعنی انگیزه داشتن.یعنی....رنگی بودن


شنبه 9 بهمن 1389

ایمیلی به خدا

نویسنده: فاطمه ایرانی   




"خدایا سلام
من از طرف کلی موجود دوپا که روی یه توپ چرخون سرگردون گذاشتی شون میخام یه چیزی بگم
ما رو تنها نذار
الان که دارم اینا رو مینویسم کلی آدم هستن که عزیز مریض دارن دلم براشون میگیره
کلی بچه که بخاطر نداشتن مداد رنگی یا  دو چرخه با گریه خابیدن
کلی آدم که بخاطر یه خبر خوب کوچولو شب خابشون نمیبره
کلی آدم عصبانی ازدست همدیگه که اونام تورخت خوابشون غلط میزنن
کلی آدم که دارن آلان باتو حرف میزنن
کلی آدم که فکر پولهایی که امروز در آوردن نمیزاره بخوابن
کلی ادم بخاطر قرض هاشون ...
ویه پیر مرد نون خشکی که کل روز داشته یه گونی نون خشک را جابجا میکرده الان آروم تو رخت خابش خابیده
واصلا هم به ذهنش خطور نمیکنه که من دارم در موردش باتو حرف میزنم
اینا رو که گفتم باکلی آدم دیگه که همشونو داری میبینی تنها نذار
میدونی؛ما هممون یه سری بچه کوچولو هستیم که فقط تورو داریم"


به نقل از: یه موجود دوپا روی این توپ سرگردون توی فضا





یادم میاد خیلی سال پیش؛ وقتی که یه دختر بچه بودم، برای بازی اجازه داشتم به پارک جلوی خونه که از پنجره ی آشپزخونه پیدا بود برم.یک سری دوست هم داشتم که خودم رو موظف کرده بودم تقریبا هر روز عصر برم بهشون سر بزنم  و معمولا یک مقداری از برنج های نهار ظهر رو هم براشون میبردم و میریختم روی چمن ها. اوونا هم پروازکنان میومدن و بهم سلام میکردن.این کار رو از مامان و بابا یاد گرفته بودم.آدمای زیادی به اوون پارک میومدن و من رو میشناختن.به خاطر همین مامان و بابا میتونستن به من اجازه بدن بعضی وقتا تنهایی برم اوونجا.

اما یه روز دیدم یه ادم روی نیمکت نزدیک جایی که برای دوستام برنج میریختم نشسته.عجیب بود، آخه اوونجا تقریبا آخر پارک بود.اصلا به خاطر همین دوستام بیشتر اوونجا بودن.رفتم نزدیکش، مهربون بود؛کلاهش رو برداشت و با لبخند بهم گفت:«سلام خانوم کوچک!داری به گنجیشک ها غذا میدی؟».
گفتم:«سلام آقا!بله.اوونا دوستای منن.من موظفم براشون غذا بیارم و اوونا هم برام آواز بخونن».
گفت:«عجب دوستیه جالبی!!!».
داشتم با بهت بهش نگاه میکردم.یه ادم جلوم نشسته بود که معلوم بود بخشی از عمرش رو صرف فکر کردن روی آدما میکنه+یه لبخند انگار همیشگی+یه صورت مهربون.
گفت:«چی شده خانوم؟چرا اینجوری نگام میکنی؟».
لبخند زدم - از اینا که  36 تا دندونه آدم میریزه بیرون- و گفتم:«هیچی،ببخشید»
و رفتم روی نیمکت نشستم و مشغول دیدن گنجیشک ها که داشتن غذا میخوردن،شدم.
گفت:«خانوم کوچولو چند سالته؟مدرسه میری؟»
گفتم:«نه هنوز.سنم رو هم به کسی نمیگم»
با قهقه خندید، منم با قهقه خندیدم.برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم:«اصلا شما خودتون چندسالتونه؟؟مدرسه رفتین؟؟».
دوباره با حالت مهربون گفت:«آره؛رفتم....یعنی فکر کنم....امیدوارم که رفته باشم».
با حالت تعجب داشتم نگاهش میکردم.
بعد گفت:«تو میدونی مدرسه کجاست؟».
دیگه داشتم شاخ در میاوردم، با یه لحن آروم و با تردید گفتم:«کدوم مدرسه رو میخواین؟....».
دوباره خندید و گفت:«به نظرت مدرسه چیه؟».
یه ذره فکر کردم و گفتم:«خب....مامان میگه توی مدرسه آدم کلی چیز یاد میگیره،وقتی درس بخونی میتونی دانشمند بشی»
گفت:«عالیه!!!حالا.....توی میخوای که یه دانشمند بشی؟؟!»
گفتم:«خب آره.آخه مامان میگه دانشمندا هیچ وقت نمیمیرن،همیشه یادشون بین مردم میمونه.اما من درست نمیفهمم یعنی چی.نمیدونم که ادما چجوری دانشمند میشن. نمیدونم اصلا یعنی چی.مامان میگه وقتی بزرگتر بشی راحت میفهمی، منم منتظرم تا بزرگتر بشم تا بتونم بفهمم».
آروم و مهربون دست کشید روی موهام و گفت:«آره.اما....»
تا اوومد حرف بزنه، یه دفعه دیدم گنجیشک ها رفتن، یادم افتاد که فقط تا وقتی که اوونا هستن می تونم توی پارک بمونم.گفتم:«آخ ببخشید.دوستام رفتن.باید برگردم خونه الان.اگه دیر کنم مامان نگران میشه.بهش قول دادم وقتی گنجیشک ها برن منم برم خونه»
گفت:«باشه.پس زود برو خونه.فردا هم میای؟»
گفتم:«من هر روز میام!!!!»
گفت:«پس تا فردا خداحافظ دانشمند کوچولو!»
یک لحظه مکث کردم.برام جالب بود، خیلی از این اسم خوشم اوومد.چشمام برق زد و با خوشحالی گفتم:«خداحاافظ دانشمند بزرگ!».
هردومون خندیدیم و من رفتم خونه.تمام شب داشتم به دوست جدیدم فکر میکردم.برام خیلی شگفت انگیز بود که یه دوست دانشمند داشته باشم.اوون شب واقعا رویایی بود!!!! حالا دیگه علاوه بر دوستای قبلیم؛ یه دوست دیگه هم داشتم که با اوون هم هر روز قرار داشتم و تا وقتی که گنجیشک ها غذا میخوردن با اوون حرف میزدم.
اوون میگفت توی دانشگاه درس میخونه.میگفت دانشگاه یه مدرسه ی خیلی بزرگه که ادم بزرگا میرن توش و درس میخونن اما خیلی از اوون آدم بزرگا برزگ نیستن!!!
اوون خیلی مهربون بود، دوستای قبلیم هم دوسش داشتن.روزای خیلی خوبی بود.اوون میگفت که اوون هم دوست داشته دانشمند بشه.یه فیزیکدان!
منم دیگه بهش میگفتم:دوست فیزیکدان.یه بار گفت اینقدر خوشحال شده که شده مثل ماهی کوچولوی قرمزی که وقتی از تنک کوچیک آب یه دفعه بندازیش توی اقیانوس و اوون از خوشحالی زیاد خشکش میزنه جووری که چند دقیقه نمیتونه حرکتی بکنه!!!!
دوست فیزیکدانم چیزای زیادی بهم یاد میداد.اوون بهم یاد داد دانشمند شدن یعنی چی!
میگفت:«دانشمند یعنی کسی که خوب میفهمه.از اوون مهمتر اینکه خوب فکر میکنه. از اوون مهمتر اینکه برای فکر کردن ارزش قائله.از اوونا مهمتر اینکه درست فکر کردن مردم براش مهم باشه.از همش مهمتر اینکه به سرنوشت خودش و مردم فکر کنه.»
بهش میگفتم بعضی وقتا خسته میشم از اینکه همش بیام تو پارک و نهایتا همینجا یکمی بدوم.میگفت:«برای اینکه راحت بشی.باید ساده بشی.باید بزرگ بشی.اگه از بالا به همه چی نگاه کنی میتونی راحت تر زندگی رو ببینی و دیگه غصه نمیخوری»
میگفت:«باید بزرگوارانه تو دنیا راه بری، قدم هاتو بزرگ برداری، محکم برداری.بزرگ شدن خیلی سادست.باید ساده بشی.همین!!»
میگفت:«آدم های بزرگ یه فرق دیگه هم با آدمای معمولی دارن.اوونا کارهاشون رو به همون دلایلی که اغلب مردم کار میکنن انجام نمیدن؛ اوونا کارهاشون رو به دلایل ساده اما درست انجام میدن.مثلا ادم های بزرگ درس میخون؛ چون دوست دارن بدونن و دانشمند بشن ولی آدم های کوچیک هزارجور دلیل عجیب قریب واسه کارهای کوچیکشون دارن، به خاطر همین همش باید فکر کنن، با خودشون درگیر میشن، به خاطر همین هی خودشون رو عذاب میدن، همش نقشه میکشن که چجوری به هدفشون برسن.»
اوون بود که با اخلاق خوبش بهم یاد میداد:معلم ها اگه بداخلاق باشن نمیتونن درس اخلاق بدن.اینکه یه معلم خیلی بیشتر باید مراقب رفتاراش باشه.مخصوصا موقعی که خیلی عصبیه و کنترلی روی رفتارا و حرفاش نداره
اوون بود که همیشه دوست داشت بهم یاد بده:"عظمت باید توی نگاهت باشه"

***
حالا که خیلی ساله از اوون روزای خامه شکلاتی میگذره؛ هنوز هم همون مزه ی شیرین دوست داشتنیه اوون روزا رو حس میکنم.میبینم اوونا فقط یه خاطره نبودن که بعد از یه مدت خاک بخورن و عادی بشن....!!!!یا نهایتا  بهونه ای برای زمان پیری تا بچه ها  دورت جمع  بشن  و براشون تعریف کنی.نه.اوونا فقط یه خاطره نبودن.اوون نیمکت هم  یه نیمکت معمولی توی یکی از پارک های شهر نبود...
اوون نیمکت دقیقا یک مدرسه بود!!

اوون دوست فیزیکدان من هم واقعا یه دانشمنده چون هیچ وقت نمیمیره و همیشه یادش بین مردم میمونه و همیشه وجودش توی پارک حس میشه!
پایان.

***
پی نوشت1: خدایا آرامشی عطا فرما تا بتوانم بپذیرم هر انچه که نمیتوانم تغییر دهم.قدرتی که بتوانم تغییر دهم هر آنچه که میتوانم و دانشی که تفاوت بین این دو را بدانم.

پی نوشت2: "چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟"

پی نوشت3: چند روز پیش دوباره ناخن هامو از ته زدم.....

جمعه 12 آذر 1389

رفتار من عادی است

نویسنده: فاطمه ایرانی   

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم 


رفتار من عادی است


پی نوشت: شعر از مرحوم قیصر امین پور.خدا رحمتشون کنه

شنبه 29 آبان 1389

...

نویسنده: فاطمه ایرانی   

......


پی نوشت0 :
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتی خواستم بگریم گفتند بهانه است
وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است
.
.
.
دنیا را نگه دارید.میخواهم پیاده شوم!
 

پی نوشت1:متن بالایی برای خودم نیست. از زبان دکتر شریعتیه






سه شنبه 19 مرداد 1389

امروز بعد از نهار......

نویسنده: فاطمه ایرانی   

امروز بعد از نهار...
شبکه یک صدا و سیمای جمهوری اسلامی(!)ایران بنا به عادت تابستانه یه فیلم سینمایی گذاشته بود.البته به دلیل تنوع در پخش فیلم های سینمایی قبلا این فیلم از یکی دیگر از شبکه ها پخش شده بود، که من نتونسته بودم درست حسابی ببینم- فقط تیکه هایی.
امروز وقتی دیدم همونه که داره شروع میشه. تصمیم گرفتم بشینم ببینم.اسم فیلم: توفان سهمگین
نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه!.....اما من احساس کردم مثل بیت های ادبیات که مثلا میگیم واج آرایی چه حرفی رو داره(به دلیل تکراری که اوون واج توی بیت داره)، این فیلم هم واج آراییه این عبارت رو داشت: اهمیت آنسان ها
خب شاید این خیلی طبیعی و روتین و کلیشه باشه که بخوام از اهمیت جون انسان ها صحبت کنم، اما می خوام بگم.درست مثل زمانی که پشتیبان زنگ میزنه خونه و دوست دارم مثل بچه های مرغ یکپا جوابای سرسری و خودسرانه بهش بدم و اوونم آخرش-بعد از اتمام سوهان کشیدن روی مغز بنده- یه لبخند تحویلم بده و اینکه دیگه از این کارا نکن.
دوست دارم بگم
.
دوست دارم حرفامو بزنم.اما گاهی این اتفاق نمیوفته!!
کار سختی نیست میدونم. اما گاهی خیلی چیزا نمیذارن.......مثل اوون کاریکاتور معروفی که معمولا تو دفتر مشاورا هست میشم که عکس یه آدمی که چندتا دست جلوی دهن و چشماشو گرفتن.
اوون دستا گاهی زورشون خیلی زیاد میشه. تو نمیتونی کاری کنی و اینه که اذیتت میکنه که یه دفعه قاطی میکنی و میزنی به سیم آخر و بدون هیچگونه کنترلی روی هوایی که داره از بین دو لب و دندونات خارح میشه همه چیو میگی!!!اما خب این اصلا خوب نیست!
برای چی باید به اوون دستای ظالم اجازه یه همچین کاری داده بشه؟چرا به اینکه از یه ادم دیگه کمک بگیریم برای برداشتنشون فکر نکنیم؟؟؟
حرف برای گفتن زیاد دارم. این چیزی نبود که امروز بعد از نهار من رو پر کرده بود. چیزی که داشتم بهش فکر میکردم اوون فیلم سینمایی بود. اوون شهردار توی فیلم، اوون کارشناس و اوون آدما.
اینکه جون انسان ها اینقدر اهمیت داره! تا حالا شده بهش فکر کنیم که آیا میتونیم واقعا این حرف رو درکش کنیم یا نه؟؟فقط حرف میزنیم؟؟
درک کردن این واقعا سخته؟؟برای من واقعا سخت بود و فکر کنم هنوز هم هست!!!
وقتی داشتم به نوشتن این حرفا فکر میکردم. توی تردید بودم که آیا بنویسم یا نه؟؟
که یاد یکی از حرفای دبیر ادبیات اول دبیرستان افتادم که یه بار سر کلاس گفت خیلی خوبه که آدما وقتی اشتباه میکنن بهش اعتراف کنن، میگفت این خیلی کار سختیه و کار هر کسی نیست!!!
اما خب میبینید که به عنوان مثال بنده الان به آسونی این کارو کردم!!
خیلی های دیگه هم خیلی راحت اینکارو میکنن!!!تازه بعدش هم کلی آدمای دیگه بهشون افتخار میکنن که ایول چه آدم باحالی، دیدی چقدر راحت گفت من اشتباه کردم!!!
پس چی شد؟ حرف اوون آیا اشتباه بود؟؟یا ماها اینقدر روشنفکر و مسلمون و خوب شدیم که دیگه به راحتی میتونیم این کارای سخت رو انجام بدیم؟؟
داشتم فکر میکردم که به این نتیجه رسیدم: هیچ کدوم
شاید قضاوتم خیلی صریح و نا به جا باشه و باعث آزرده خاطری عده ای بشه. اما خب عده ای که احساس میکنن امکان داره ناراحت بشن و این اتفاق واقعا براشون دردناکه. بهشون پیشنهاد میکنم ادامه ی این خزعبلات رو نخونن!
با تشکر
خب داشتم میگفتم
به نظر من ماها خیلی خیلی بدجنس یا به تعبیری گرگ شدیم!
فهمیدگی باعث این شده!قبلنا اوون آدمی که میفهمید و واقعا درک میکرد. یه حرفی که میزد دقیقا همون چیزی بود که توی دلشه. کسی بهش یاد نداده بود. جایی اوونو ندیده بود. چیزی بود که خودش بهش رسیده!
اما با نشون دادن آدم های خوب و معرفی اوون ها به بقیه ی انسان ها. عده ای به جای اینکه اصل وجودیه اوونها رو بفهمن و به جای اینکه برای تبدیل شدن مثل آدمای بزرگ روی اعتقاداتشون کار کنن روی رفتار ظاهری کار کردن......حرفایی که از اوونا شنیده بودن رو حفظ کردن. بدون فکر کردن روی چیزایی که داره از دهانشون خارج میشه.تا یه ذره یاد بگیرن. فقط خواستن مثل اوونا باشن.
دیگه حرفایی که میزنیم چیزایی نیست که باورشون داریم. چیزایی نیست که اعتقادمونه. اوونا فقط یه سری هوای بی محتواییه که از دهان ما خارج میشه!!
این تجربه ی سال پیش من بود.....گفتنش سخته.به خاطر همین نمیگم. فقط مثل یه نسیم که خیلی آروم و بی سروصدا از یه جایی رد میشه. منم از خاطرات یه سال پیشم میگم!.....دوم دبیرستان!
توهم میزدم خیلی خوبم.......داشتم سعی میکردم ادای آدمای بزرگ رو دربیارم. چون دوست داشتم مثل اوونا بشم!دوست داشتم دانشمند بشم.....اما به جای اینکه فکرمو مثل اوونا بکنم.وقتی دیدم مثلا تو زندگی نامه هاشون نوشته اوونا بسیار وقت ها رو تنها سپری میکردن تا فکر کنن......منم گفتم پس قدم اول اینه که بیشتر تنها باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما این همیشه نمیمونه.......تو فقط تا یه مدت میتونی ادای آدمای خوب و بزرگ رو دربیاری!!....بعد از یه مدت کوچیک بودنت کاملا داد میزنه.
توی این توهم بودم که رفتم یه جایی........یه جایی که توش گم میشدم..........بقیه ش رو نمیگم.ببخشید

امروز توی اوون فیلم آدمای بزرگی رو دیدم که به فکر این نبودن که بگردن کار خوب بکنن تا بعدش هم همه جا پر کنن که من این کارو کردم!
خیلی وقته این سوال برام هست که آدمای خوب برای چی خوبی میکنن؟برای خدا؟؟برای اینکه کلا خوبی خوبه؟برای اینکه نام نیکی ازشون بمونه؟؟برای اینکه به خوبی شهره بشن؟ برای اینکه بقیه بدونن اگه کمکی بخوان میتونن روی اوون حساب باز کنن؟برای اینکه بشن یه آدم طلایی؟؟
آیا این فکر ها خالصن؟ منظورم اینه که این فکرا فکرای خوبی هستن......اما خالصن؟
ما وقتی خوبی میکنیم فقط داریم به این فکر میکنیم که بقیه هروقت کاری داشتن بیان سراغ ما؟ یعنی واقعا گوشه ی مغزمون هم حتا این تصویر نمیاد که فرض کنیم یکی یه جا نشسته(مثلا یه آدمی که جلوش آبرو داریم) بعد داره هی از خوبی های ما میگه!!.........اون چیه که مارو به وجد میاره اگه بفهمیم جایی از خوبیهامون گفته شده؟؟
نمیخوام سوال بپرسم برای چی کار خوب انجام بدیم.......سوال من اینه: وقتی داریم یه کار خوب میکنیم به چی فکر میکنیم؟؟


پی نوشت:حرف برای گفتن زیاد دارم. ادامه ی امروز بعد از نهار رو بعدا یه بار دیگه میگم. امروز روز بیاد موندنی ای بود!!!

شنبه 26 تیر 1389

مورچه......مو......من!!!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   



یه مورچه.....دوتا مورچه........حالا شدن سه تا.......یکی دیگم داره میاد طرف اینا......با هم دیگه دارن میرن یه جایی(کجا؟؟)........اوه،خدای من.........یک اجتماع عظیم از مورچه ها........چقدر زیادن!!!
گوشه ی اتاقمن...........خیلی زیادن..........مامورین پاک سازیه قسمت گوشه ی اتاق هستن..............و سخت مشغول کار، فرصت فکر کردن ندارن، اصلا به چی فکر کنن؟؟یکی به اسم ملکه بهشون میگه چیکار کنن و اوونا هم طبق دستورات اوون عمل میکنن خب دیگه! بیچاره ها به چی فکر کنن؟؟ اصلا برای چی فکر کنن؟؟
همشون سخت مشغول کارن فرصت فکر کردن ندارن!!
اما خب وقتی تو خیلی بیکار میشی که حسابی براندازشون میکنی یا وقتایی که داری سعی میکنی با هر ترفندی که شده بتونی موهای چسبیده به کف اتاقتو گول بزنی تا  از اوونجا جداشون کنی و ببریشون یه جای دیگه؛درحالی که اوونا دوست دارن اوونجا باشن، تو اینو میتونی از وقتی که یکیشونو می خوای بکشی اما نمیاد و چسبیده به موکت بفهمی!!اینکه دوست داره اوونجا باشه،اما خب حتما تو صلاح(!) میدونی که نباید اینجا باشن وبا جاروی برقی و دستی و انواع و اقسام ابزارهای پیشرفته ای که دشمن ملعون برای تحریک و راه انداختن جنگ سرد با ما مسلمونا(!) و حرص خوردن از دست مرگ بر.......گفتنامون میسازه میوفتی به جونشون تا....
اصلا من چرا اینقدر دارم چرت و پرت میگم؟؟...بیخیال..............اصلا مگه حرف زدنم بلدم؟؟اصلا مگه میدونم چی خوبه، چی بده که حالا انتقاد کردنم گرفته؟؟اصلا مگه منه بچه فینگیلیه از همه جا بی خبر و کارتون ببین.......بیخیال.........ول کنین بابا
حکما دوباره یا وقت خوابم گذشته و خوابم گرفته  یا همبازی پیدا نکردم دارم بونه(بهونه) میگیرم یا لابد خواستم پفک نمکی بخرم گفتن برای بچه ها ضرر داره نمیتونی بخوری(من نمیدونم اگه این قانونشه پس چرا بزرگترا مجازن بهش عمل نکنو وقتی هم که ازشون سوال میشه بگن: ما بزرگیم و این چیزا برامون عیب نداره و...)بگذریم.
ولم کنین تا صبح چرندیاتمو به هم می بافمو و تحویلتون میدم و شما هم به امید اینکه دیگه خط بعدی حرف درست حسابی زده میشه تا آخرشو میخونینو....
داشتم چی میگفتم؟؟آهان....مورچه ها.......
یه روز دیدم یه جمعی ازشون اوون گوشه خب مثل همه ی روزا مشغولن و بازدوباره هم فرصت فکر کردن ندارن.اما چندتاشون  یه جور دیگه بودن انگار، احساس میکردم مثل اینکه در حین کار کردن دارن با همدیگه حرف میزنن، جووری که بقیه متوجه نشن!!!.......مثل یه نقشه.......
یه نشونه براشون گذاشتم تا بتونم بشناسمشون. چند روزی تعقیبشون میکردم.اوونا واقعا به غیر از کار معمول روزانه یه کار دیگه هم میکردن...........اینو مطمئن شده بودم........کارم شده بود دنبال گرفتن کار این چندتا مورچه ای که چند وقتی هم بود چندتا دیگه شونم دیدم گاهی باهاشونن..........اما اوونا می خوان چیکار کنن؟؟

تااینکه بالاخره فهمیدم........گوشه ی خونه ای که توش بودن خراب شده بود.اوونا روزا علاوه بر جمع کردن آذوغه، یه چیزایی هم جمع میکردن تا خونشون رو تعمیر کنن!!!!!!!!!

اتفاق جالبی بود...........بعد از یه مدت احساس کردم انگار خبر کارشون بین بقیه پخش شده، آخه هی آدمای مختلفو دیدم که میرفتن و خونه رو میدیدن؛ یه سریاشون با اوونا میرفتن؛ اما بعضیاشونو دیدم که مخفیانه میرفتن.و بعدش.الان دیگه فقط اوون چندتا نیستن که موقع کار روزانه با همدیگه حرف میزنن.آدمای(ببخشید مورچه های)اینطوری زیاد شدن. مورچه هایی که در عین مشغول بودن فکر هم میکنن..........میتونستم خوشحالی رو تو صورت اوونا  ببینم، لابد داشته اتفاقات خوبی براشون می افتاده. حتما ساخت خونه رو به اتمام بوده.
اما....
اما یه روز صبح که از خواب(!) بیدار شدم.وقتی سریع رفتم سراغ خونه تا روند کارشونو ببینم دیدم همه چی خراب شده!!!! یعنی بخش اعظمش!!!! هی کیشیک میدادم تا دیدم اوونا هم اوومدن تا به شاهکارشون سر بزنن.....
(این قسمت رو نمیتونم بنویسم دیگه....)
هر اتفاقی که افتاده بود، توی شب افتاده بوده که اوونا برای استراحت یا انجام کارای دیگه نتونسته بودن مراقب خونه باشن!!.......اما خب الان تعدادشون خیلی بیشتر شده، خب دوباره میسازنش، اینکه مشکلی نداره
پس دوباره روز از نو.......اوونا شروع کردن اما اینبار با تعداد بیشتر و مورچه های جدید!!!!
اما....
یه چند روزیه که زیاد اوون قدیمیا رو نمیبینمشون!!!!چندتا مورچه ی جدید اوومدن و جولان میدن!!!!!!!!!!!............البته قدیمیا هم هستن......اما خب..............یه روز یکیشونو دیدم.............تنهایی داشت کار میکرد.........هیچ کس اوونطرفا نبود که در حین کار کردن روزانه و معمول باهاش حرف بزنه...........رفتارش جووری بود که انگار حتی فکر نمیکرد که از کدوم مسیر بره تا به خزانه برسه چه برسه به......
چندتا دونه گذاشتم روی موکت تا برای برداشتن اوونا مسیرش عوض بشه......میخواستم ببینم چیکار میکنه!!........منتظرش نشستم.......اوون اوومد، اولی رو دید برش داشت....رفت سراغ دومی.......بعد یکمی اطرافو نگاهی انداخت و خیلی جالبه که سریع برگشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دونه ی دومو حتی دیگه بهش محل هم نذاشت.
بدجوری منو درگیر خودش کرده بود...........خیلی دلم میخواست بدونم چی شده.........چه اتفاقی افتاده برای اوون گروه، برای اوون همه هدفای قشنگ.........برای اوون همه شعارهای حماسی............تعمیر خونه ی خراب شده..........زندگیه جدید توی یه جای تمیز، قشنگ......خونشون.
یه چیزایی فهمیدم:
مورچه های جدیدی که نیومده شدن صاحبخونه...........البته مطمئن نیستم..........اما به نظر که اینطوری میاد..........از برخورداشون با بقیه میشه اینو فهمید............اینکه خودشون رو همه کاره میدونن........اینکه دیگه حتی کاری به قدیمیا هم ندارن.........درسته اوونا شاید خسته باشن..........شاید.....
ولش کنین
اما این رسمش نیست
.
.
.
.
کار ساخت خونه خب فکر کنم همچنان ادامه داشته باشه..........شایدم هم نه...........خبری ندارم. می خوام بدونم اما مورچه های جدید انگار...........
پاپی این شده بودم که بفهمم قضیه از چه قرار بوده که....

تااینکه بالاخره امشب بعد از گذشت ماه ها این نوشته رو دیدم و اوون مورچه رو که.....
بگذریم...


پی نوشت: د راین متن حتی یک اپسیلون هم حرف سیاسی نداره. پس خواهش میکنم برداشت اشتباه نکنین.
اوون فحش ها هم به دلیل  انتقال وضعیت نا بسامان سامانه ست.....وگرنه هیچگونه استفاده ی دیگه ای نداره........

پی پی نوشت: پی نوشت قبلی به همراه متن پست در کمال جدیت نوشته شده و طنز را اندکی هم راه نداده، البته قبول دارم یحتمل زیاده روی کردم و تند رفتم یا جسارت یا....
اگر اینطور برداشت میشه:عذرخواهی میکنم! غرض این نبوده!!



با عرض سلام به شما و خیر مقدم فکر کنم به خودم.چون به گمانم دوستانی دوست بیشتر از این حقیر بر این خرابه ی کوچک از جهان وب سرک میکشیدند و ما را از لطف و مرحمتشان غریق رحمت فرمودند!
خب قبل از هر نوشتی باید بگم:
از تمام بزرگوارانی که به این جانب عنایت کردند نهایت تشکر و سپاسگزاری دارم.
خب حالا خود نوشت:
اواخر ماه آذر بود تقریبا که دسرسیه من به نت این بلای خانمان سوز(به گفته ی روانشناسان برنامه ی خانوادگیه تازه ها و امثالهم)و مفرح ذات و ممد حیات(به نقل از جمعی از بچه های سوم دبیرستان که البته امسال میریم پیش!!)نتونستم اینجا رو به روز کنم و اوایل دی ماه هم که کلا کامپیوتر دود از سرش بالا اوومد!! تا مدت های مدید.بعشم که خب المپیاد(بهانه ی شگفت انگیز) و نمایشگاه بی نظیر و باز دوباره المپیاد و بالاخره امتحانات نهایی که خدا برای دشمن آدم هم نیاره!!! این شد که اینجا اینقدر تار عنکبوت این گوشه و اوون گوشه ش بسته! راستی بذارین یه چیزی بهتون بگم.جالبه. نمیدونم تا حالا شنیدین یا نه.اما اگه با آدمایی که تو زمان قدیم زندگی میکردن سروکار داشته باشین باید این واژه رو شنیده باشین:کاریه. حالا این «کاریه» چیه؟! "کاریه" در واقع همین تارعنکبوتیه که من الان گفتم.قبلنا خانمای خونه بهش میگفتن کاریه.چون تمییز کردنش خیلی زحمت داشته! خیلی کار میبرده!!! خب اینجا هم الآن این وضعیت رو داره و باید با یه چوب طاق روفی(!) این کاریه ها رو تمییزشون کنم.خب داشتم میگفتم تو این ماه های دور از وبلاگ اتفاقات مثل کوهستان بودند.فراز و نشیب زیاد داشتند. اتفاقای خوب.اتفاقای بد............اتفاقای خیلی خوب.اتفاقای خیلی بد و....
دیگه نمینویسم مثلا مدیر ارتقاء درجه پیدا کردند و خب البته دل 300-400 تا دانش آموز رو هم شاد که خدا انشالله اجروثوابشون رو بهشون بده و همیچنین براشون آرزوی موفقیت و ترقی های هفت هشت تا پله یکیه روزافزون رو میکنیم و اینکه الان مثل زمانی که می خواهیم فیلم سینمایی ببینیم میشینیم جلوی تلویزیون و فقط نگاه میکنیم.میتونیم بشینیم و منتظر باشیم که کدام پیشانی بلندی قدم به فرزانگان میگذارند که امیدواریم هر که هستند، روزگاری خوش رو با فرزانگان و فرزانگان با ایشان داشته باشند.
و سخن آخر اینکه هیچ وقت فکرشم نمیکردم برم پاساژ قدس برگه تست بخرم!!!!!!!!!که اوون هم از لطف و میمنت روزگار رفتم و.....(من که بقیه رو نهی میکردم به خاطر این کار!!!)
اما خب میگم به ما نیومده.....هی باور نکنین!!شب می خواستم مثلا بشینم تست بزنم(!!!) که یه دفعه به جای پرکردن خونه های مستطیل واره ی تست اوون طرف برگه؛ برگه رو از اوون وری کردم و بعد از چند ماه ننوشتن برای اینجا.شروع کردم به نوشتن:
شرحی جامع بر وقایع وارده......


شنبه 19 دی 1388

یه اتفاق جالب

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلام.

من گلادیاتورم!!!!! حتما می‌پرسید اینجا چیكار می‌كنم؟ اگه نپرسید هم اصلا مهم نیست الان بهتون می‌گم. شاید الان خیلیا فكر كنن كه فهمیدن گلادیاتور كیه؟ ولی باید بگم كاملا اشتباه كردن. اصلا من چرا دارم تو وبلاگ مردم اینقدر چرت می‌گم بهتره كاریو كه بهم گفتن انجام بدم. اما اول بگم من اینجا چیكار می‌كنم. از اونجایی كه فاطمه ایرانی فیزیكدان فرزانگان به دلایل امنیتی (مثل خراب شدن كامپیوتر) فعلا دسترسی به اینترنت نداره. از من خواهش كرد كه من به جاش آپ كنم و یه اتفاق جالب رو بنویسم. و از همین جا به همه‌ی دوستان فاطمه می‌گم كه اصلا نگرانش نباشید چون اتفاق خاصی به جز تركیدن كامپیوترش نیفتاده البته در این حادثه به خودش آسیب نرسیده پس نگرانیتون بی مورده.

و اینكه از همه به خاطر به روز نشدن اینجا معذرت می‌خوام البته از طرف فاطمه ایرانی.

حالا اون اتفاق جالب به نقل از فاطمه:

روز چهارشنبه من و دو تا از دوستام رفتیم حرم. برای درس خوندن؟؟؟؟ حتما می‌گید چرا؟ خوب به خاطر اینكه یه قسمتی هست داخل حرم (حضرت معصومه(س)) كه بیشتر به كتابخونه شبیه هست تا جای دیگه چون همه دارن درس می‌خونن به صورت گروهی یا فردی. منم كه از اولش گیر داده بودم بیایم اینجا خادم بشیم دنبال یه موقعیت می‌گشتم تا از یكی بپرسم. به هر حال بعد ا اینكه یه بار دور حرم چرخیدیم و مكان مورد نظر (كتابخونه) رو پیدا نكردیم و رسیدیم سر جای اولمون تصمیم گرفتیم تا بریم زیارت ضریح البته قبل از شروع درس خوندن. اونجا كه رسیدیم من از موقعیت استفاده كردم و از یكی از خادمای حرم پرسیدم چه جوری میشه اینجا خادم شد؟؟؟؟؟؟؟

و بعد در حالت بهت و ناباوری شنیدم كه گفت: یكی از شرایطش اینه كه باید متاهل باشی. در این لحظه من و اون دوستی كه همرام بود به این حالت بودیم:

من به اون خانم گفتم: چرا. گفت: قانونشه: من گفتم خوب چرا: گفت قانونشه دیگه. گفتم خوب چرا قانونشه. دوباره گفت قانونشه دیگه. و ما دوباره اینجوری شدیم:

آخه چه ربطی داره. نه واقعا متاهل بودن به خادم حرم شدن چه ربطی داره؟؟؟ نه واقعا چه ربطی داره. نه آخه یكی به من بگه چه ربطی داره. در هر حال من و اون دوستم هنوز داریم به این فكر می‌كنیم كه متاهل بودن چه ربطی به خادم حرم شدن داره یا حتی برعكس خادم حرم شدن چه ربطی به متاهل بودن داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا تو این دنیا قضایا به هم ربط دارن؟ اصلا قضیه چیه؟ من چرا اینجام؟ ........

این بود روزی در حرم به روایت فاطمه ایرانی.

پ.ن: اون 2تا جمله آخرو به خاطر این نوشتم كه بهتون القا بشه این متنو فاطمه ایرانی نوشته.

شنبه 23 آبان 1388

جلسه باشگاه مرکز نجوم قم

نویسنده: فاطمه ایرانی   

این پست یه اطلاعیه ست!!

و این بار مرکز نجوم قم تقدیم میکند!!!!!
کاری از بروبچه های گروه باشگاه!!(=خودمون)

چهارشنبه ی همین هفته(8/27).
از ساعت 16 تا 17:30
مرکز نجوم قم

موضوعاتی که داره:
اخبار نجومی
رادیوتلسکوپ ها
نرم افزارهای نجومی

در ضمن، ورود برای عموم آزاد می باشد!!!!!!!!
و همچنین وسطاش قصد داریم کلیپ و....هم پخش کنیم!!(کل مراسم همیناست!!!)

خلاصه! اگه تو قم هستین اوون زمان. خوشحال میشیم اگه به باشگاه ما بیاین!!


موفق باشین و شاد!
گروه باشگاه مرکز نجوم قم

ادامه مطلب

شنبه 16 آبان 1388

تجربه های باحال!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلااام!

خوبین؟
راستش کلی حرف برای گفتن داشتمتو بلاگم.اما الان....
نمیدونم از چی و کجا باید شروع کنم!؟
حرف سیاسی بزنم و از 13 آبان و روز مبارزه با استکبار(!؟) بگم یا از امتحانای مدرسه، یا ....
بیخیال همه ی اینا. از امروز ظهر شروع میکنم!

امروز ظهر تقریبا،من شاهد یه پدیده ی خیلی باحال بودم!!!
یه جدول مندلیف بزرگ دارم که اشانتیونه گاجه(یادش بخیر که چه اتفاقایی افتاد!)
حالا!
من با چسب(!) وصلش کرده بودم به دیوار اتاقم، امروز دیدم داره کم کم کج میشه!!!
از سمت چپش هی اوومد.........هی اوومد........تا وایساد!
به تعادل رسید!
برایند نیروهای وارد برش صفر شد!
یه نیروی از سمت زمین. به نام گرانش!
و یک نیرو از سمت چسب نواری(!) که اوونو سعی داشت نگه داره!
مدت خیلی کمی همینطوری وایساده بود و من همینطور داشتم نگاهش میکردم و....
.
.
.
تا اینکه بالاخره. نیروی چسب با زمان رابطه ی معکوس داشت و با گذشت زمان اثر اوون کم شد.
نتیجه این شد که دیگه برایند نیروهای وارد برش از صفر دراوومد و نیروی وزن تو این جنگ بکش بکش. برد!!!!!
اوونو انداخت زمین!
چسبی که من زده بودم. چسب کوچیکی بود، پس نیرویی که هم وارد میکرد کوچیک بود!
زمین در مقابل اوون تیکه چسب، خیلی خیلی خیلی بزرگه، پس نیرویی هم که وارد میکرد خیلی خیلی خیلی بزرگ بود.
اما چسب کوچیکه من با وجود اینکه میدونست در مقابل زمین اهریمن(!) شانسی برای بودن نداره. اما تا اوون لحظات آخری که زور داشت، وایساد!!
و داشت به وظیفه ای که بهش داده شده بود عمل میکرد!

نگه داشتن تابلو!!!!

اوون اولش قبول کرده بود که از تابلو در مقابل زور زمین محافظت کنه و نذاره اوون بیفته!
و تا جایی که توان داشت به قولی که داده بود وفا کرد!!
و باعث شد که یادش بمونه. اگر چه خودش بره تو سطل آشغال من. اما اوون هست تا وقتی که یادش هست!!



یه اتفاق دیگه!!

دو روزه که از کرمم خبری نیست!!!!!
گمش کردم!!
فرار کرد!!
من اوونو برای خودش نمی خواستمش و فکر کنم اوون متوجه این موضوع شده بود.از همون لحظه ی اولی که سعی کردم باهاش دوست بشم.
من از اوون خوشم اوومده بود. چون خیلی خوشگل بود. دلم میخواست خشکش کنم و بذارمش کنار اوونیکی کرمی که خشک کردم.
اما این یکی از فکر پلید من با خبر شد و فهمید که محدوده ی دید و تفکر من در حد فقط ظاهر اوونه!
نه چیزی که اصل اوون رو تشکیل میده!!
نه اصل قضیه!!
ظهر چهارشنبه که از مدرسه اوومدم خونه. دیدم رفته توی سیرش(آخه اوون خونش تو یه حبه ی سیر بود و منم اولین بار همونجا دیدمش). از یه سوراخ کناری دیدم که خوابیده. بیخیالش شدم و گذاشتم استراحت کنه و رفتم خانه نجوم. شب که برگشتم........
.........
هر چی دنبالش گشتم.........
این ور میز............
اوونور میز............
پایین میز..........

any where!!!!

نمیدونم چرا این چند روزه همه انگار دارن از دستم فرار میکنن!
چند وقتی بود که یه مزاحم تلفنی داشتم.
اوون تقریبا هر شب ساعت 8 و خورده ای و 11:30، 12 به بعد بهم زنگ میزد(میس کال)
جوری شده بود که من منتظرش بودم!!!
شبا قبل از اینکه بخوابم گوشیمو سایلنت میکردم و صبح وقتی برای مدرسه پا میشدم و میدیدم که میس کال دارم و از طرف اوونه کلی خوشحال میشدم.
اما الان تقریبا دو روز که دیگه میس کال ننداخته!!!
دلم براش تنگ شده!!!
هنوزم شبا منتظرشم!
خدا کنه دوباره بازم برام میس کال بندازه!!
.......................................................

حالا  از مسابقه ی شریف میگم!
نمیدونم سولای این مسابقه رو دیدن یا نه!

من اولش از سوالا خیلی خوشم اوومد. خیلی باحاشون حال کردم. اما الان دیگه با سوالا حال نمیکنم.
با اصل برگزاریه این مسابقه حال میکنم!

با مسابقه ی شریف!
اینکه یه چیزی باعث میشه تا آدم عادی فکر نکنه!
تو یکی از سوالا درباره ی نحوه ی افتادن میوه میپرسه. یکی دیگه از سوالاش مربوط به داستان هری پاتره!!!!!و....

این سوالا، از ما سوال نمیپرسن. دارن به ما درس یاد میدن!!
به ما یاد میدن تا به دنیای اطرافمون عادت نکنیم!!

خب!
آخرش یه سوال دارم. روش فکر کنین و جوابمو بدین!!
به نظر شما چرا یه دانشمند میره دنبال علم؟؟
چرا بیخیال خیلی چیزا میشه و یه سری اعداد و ارقام(مثلا) میشه براش ارزش!!
؟؟؟
چرا یه بچه ی کوچیکی که چهار دست و پا راه میره. هر چی جلوش میبینه میکنه تو دهنش؟؟!








سلام!!


متن زیر بابت اطلاع رسانیه همگانیه!
هر طور میتونیم.باید همه ی همنوعانمون رو باید با خبر کنیم!
خیلیا هستن که خبر ندارن.
همه رو باید با خبر کنیم!
همه ی همه رو!!


بروبچه های سمپادیا اینطوری نوشتن، خوب هم نوشتن!منم فعلا همونو میذارم اینجا!

متن رو با این عنوان شروع کردن:

حکایت باورنکردنی انحلال سمپاد


نویسنده : مدیر گروه نوشت

دکتر اژه ای و دکتر اعتمادی

دکتر اعتمادی | دکتر اژه ای

سال پیش آقای اژه ای برکنار شدند و آقای اعتمادی به جای ایشان رئیس سمپاد شدند. تقریبا احساس مشترک تمام ما این بود که عملیات انحلال تدریجی سمپاد شروع شده. هرچند آقای اژه ای ۲۱ سال مدیریت کردند و در تمام این مدت خلاقیت خودشون رو به خرج داده بودند و سمپاد تحول خاصی نداشت و میشه گفت پسرفت هم داشت اما ما مقصر اصلی این ماجرا رو کل نظام آموزشی کشور می دونستیم نه آقای اژه ای و برای ایشون به خاطر تلاششون برای حفظ حداقلی سمپاد احترام قائل هستیم. از وقتی دولت ، آقای اعتمادی را جایگزین ایشون کردند ما کاملا احساس کردیم که یک خبرهایی هست. معاون وزیر این تغییر رو در راستای سیاست های مدیریتی جدید وزارت اعلام کردند. این جمله کاملا مشخص کننده این بود که آقای اژه ای با سیاست های جدید موافق نبودند و به خاطر اینکه مشکل ساز نباشند از ریاست برکنار شدند.

خیلی ها با فلسفه وجودی سمپاد مخالف هستند. اما واقعا دلایلی میارن که از دیدگاه ماها مسخره ست. مثلا عنوان می کنند که بچه های تیزهوش رو جمع می کنند یک جا و این طوری مدارس دیگر شاگردهای زرنگشون رو از دست میدن و رقابت کمتر میشه و سطح سایر مدارس پایین میاد. هر پایه دبیرستان علامه حلی تهران ۲۴۰ نفره. کاملا مشخصه که ۲۴۰ نفر به هیچ وجه کل تیزهوش های شهر تهران با این عظمت نیست و این استدلال غیر منطقیه. در مورد شهرستان ها همین طوره. ۹۰ نفری که توی دبیرستان شهید بهشتی ارومیه در هر پایه درس می خونن آیا واقعا تنها تیزهوش های مدارس هستند؟
مدارس سمپاد بچه هارا مغرور می کند و از جامعه دور می کند. خوب مغرور بودن ربط زیادی به خود فرد داره و خیلی ها هستند که سمپادی هستند ولی مغرور نیستند. حتی من به شخصه خیلی از سمپادی ها رو دیدم که هرگز جایی نمیگن من سمپادی هستم . نباید اعتماد به نفس را با غرور یکی دانست.

روزنامه سرمایه تیتر زده که “مدارسی که بچه ها را از زندگی دور میکند” http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?9861

باید بگم که اتفاقا بچه های سمپاد فوق العاده از زندگی لذت می برند. بچه های خیلی شادی هستند و هرگز از زندگی دور نیستند. آیا واقعا نویسنده مقاله روزنامه سرمایه به این فکر کرده که زندگی یعنی چی برای یک دانش آموز؟ آیا واقعا زندگی یعنی اینکه مثل مدارس عادی هر روز در مدرسه دعوا بکنی و با خودت چاقو حمل کنی تا به دیگران زور بگویی؟ آیا زندگی یعنی اینکه بری سر کوچه مدرسه دخترانه وایستی متلک بندازی؟ آیا زندگی یعنی شب و روز فوتبال بازی کردن؟ آیا زندگی یعنی نشان دادن مردانگی با سیگار کشیدن؟ آیا زندگی یعنی پذیرفتن هر آن چه در کتاب ها نوشته اند؟

اما واقعا فلسفه سمپاد چیست؟
ماجرای سمپاد برمی گردند به قبل از انقلاب. آن زمان دکتر برومند این مدارس رو تاسیس کرد برای اینکه دقیقا یک سری نخبه تربیت شوند برای کشور. آن زمان طبق قراردادی که امضا شده بود دانش آموختگان این مدارس مستقیما به دانشگاه برکلی بروند و آن جا رشته هایی که برای کشور لازم است را تحصیل کنند و به کشور بازگردند. اسناد این قرارداد هم اکنون موجود است.
بعد از انقلاب برادرانی که دچار خاموش فکری شدید بودند ، این مدارس را مرکز تربیت خدمتگذاران شاه تصور کردند و آن ها را منحل کردند. بعد از چند سال دوباره این مدارس تاسیس شدند و کار شروع شد.

ببینید ما در کشور این امکانات رو نداریم که برای همه آموزش رو فراهم کنیم و تمامی استعداد ها شکوفا شوند. برای همین بنا بر اصل “ضرر حداقلی” مجبوریم حداکثر تلاش خودمون رو بکنیم. برای همین لازمه چنین جاهایی باشه تا عده ای که پتانسیل بالقوه ش رو دارند تربیت بشوند و ظرفیت ها بالفعل بشوند. کاملا مشخص است که هرکسی که سمپادی می شوند لزوما بهترین فرد نیست اما حداقل این ظرفیت را دارند که جزو بهترین ها بشود. آیا واقعا کسی در اصل لزوم نخبه پروری و لزوم استفاده از استعداد ها و پرورش اون ها ابهامی داره؟
من دیگه توضیح اضافی نمی دم.

برگردیم سر انحلال سمپاد
این دولت با شعار عدالت سرکار اومد ولی متاسفانه به شدت در معنای عدالت مشکل دارند. دیدگاه اسلامی عدالت گاه به شدت دیده می شود که با دیدگاه کمونیستی برابری اشتباه گرفته می شود. ما در سال راهنمایی در کتاب دینی خوانده ایم که عدالت یعنی قرار دادن هرچیز در جای خود متناسب با شرایط و دیدگاه برابری همه چیز را مردود دانسته ایم. آیا شما انتظار دارید حقوق رئیس جمهور با حقوق یک کارگر برابری کند؟ در دیدگاه خیلی سطحی عده ای می گویند اینکار یعنی ساده زیستی اما در دیدگاه مدیریتی این واقعا یک فاجعه محسوب میشه.
عبارت عدالت آموزشی بهانه ای شده ست برای مخالفان تا وجود سمپاد رو نوعی تبعیض آموزشی تلقی کنند و به حدف اون اصرار داشته باشند.
از دیدگاه عجیبی که گاهی در برخی افراد احساس می شود این است که : “وقتی نمی تونی پایینی ها رو بالا بیاری ، بالایی ها رو پایین بیار” . این واقعا تفکر تاسف برانگیزی است که ما به خاطر نداشته هایمان هر آن داریم را نابود کنیم.
به این جمله هم توجه کنید. “سمپاد ، خانه ای است که مستاجر بر روی زمینی اجاره شده می سازد” این یعنی اینکه ما دانش آموز تربیت می کنیم و بعدش میفرستیم خارج از کشور و دیگه بر نمی گردند. مثل اینه که محصول شما رو کسی دیگری برداشت بکنه. خوب آیا این تقصیر سمپاد است که به بهانه آن منحل شود؟ وقتی در کشور برای یک کارگر ساده کار پیدا نمی شود چطور می توان انتظار داشتن چنین افرادی بمانند و منتظر این باشند که فرصت این پیش بیاید که به کشور خدمت کنند؟ بسیاری از افرادی که در سمپاد پرورش پیدا می کنند علاقه زیادی دارند به تغییر وضعیت کشور و کمک کردن به کشور اما زمانی که به دوران دانشگاه می رسند واقعا می بینند که کاری نمی توانند بکنند. به جای پاک کردن زمین از علف های هرز که نباید درخت ها رو برید !

برخی دلایل سیاسی هم پشت این قضیه می تواند باشد. منافع عده بسیاری در این است که مردم نادان بمانند. هرقدر اطلاعات مردم کمتر باشد ، راحت تر می توان بهشان دروغ گفت. وقتی هم عده ای نخبه وارد کار بشوند دیگر جایی برای خیلی ها نیست.

روند انحلال تدریجی
اولین قدم انحلال سمپاد زمانی اتفاق افتاد که سمپاد منتقل شد زیر نظر آموزش پرورش و تنها مدارس تهران اختیاردار خودشان ماندند. این باعث شد که عده ای تیزهوش مجبور باشند در سیستمی وارد پردازش بشوند که سابقه خوبی ندارند و امتحان خود را پس نداده است. سیستم آموزش پرورش فعلی عملا مردود شده است. قدم دوم زمانی برداشته شد که مدارس سمپاد توسعه کمی یافتند و از نظر کیفی دچار افت شدند.
مدارس سمپاد وقتی بدون کارشناسی توسعه پیدا کنند عملا کارکرد خود را از دست می دهند.
مسابقاتی مانند حلی کاپ و حلی نت هم کاملا لغو شدند. این مسابقات به نحوی هویت سمپاد و علامه حلی تهران بودند. اما به دستور سازمان کنسل شدند. حلی کاپ من جمله اولین مسابقات معتبر روباتیک محسوب میشد.
جالب اینجاست که نامه ای از طرف سازمان به مدارس ارسال شده بود مبنی بر اینکه مدارس حق سفر خارجی ندارند. این مانند این است که بگویند آقای وزیر شما نباید بری خارج از کشور چون هزینه اضافی به دولت تحمیل میشه؟
تیم های روباتیک شبیه سازی علامه حلی تهران و فرزانگان آماده شده بودند به مسابقات جهانی روبوکاپ بروند. اما از طرف سازمان صبح روز پرواز اعلام شد که نباید به سفر بروید. با یک تصمیم یک شبه همه چیز عوض شد ! معلوم نیست در خواب بزرگان این مملکت چه می گذرد.

همه این مدیریت های ضعیف و غیرمنطقی و بدون استدلال دست به دست هم می دهند تا سمپاد روند انحلال تدریجی خود را طی کند.

اخیرا سازمان اقدام کرده به انتخاب نام جدید برای مدارس و مدارس جدید تاسیس کرده. به این لینک ها نگاهی بیاندازید :
http://talayedaran5.com/
http://www.talayedaran14.com/
http://www.amoozeshsampad.com
http://www.adinehborazjan.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=294&Itemid=52
http://www.khedu.ir/news/Details.asp?Index=8429&catcode=&activestatecode=71
http://kerman.medu.ir/IranEduThms/theme2/cntntpge.php?pgid=31&rcid=303
http://www.mazand.medu.ir/IranEduThms/theme2/cntntpge.php?pgid=39&ntcetyp=1&rcid=3

جالب این جاست که مدرسه طلایه داران ۱۴ داریم. یعنی این سایتشه که افتتاح شده. یعنی واقعا ما بیش از ۱۴ مدرسه تیزهوشان در تهران خواهیم داشت؟

این ها صرفا حرف های من نبود. این نتیجه بحث من با چند معلم و فارغ التحصیل بود. پس احتمال خطا و اشتباه وجود داره. من از افراد مطلع تقاضا دارم ذهن ما رو روشن تر کنند نسبت به این قضیه. می دانم که عده ای از معلمین و مسئولین هم این وبلاگ را می خوانند. خوب است اگر جواب ما را بدهند.