زمانی که می خواهی از آن دست آدم هایی باشی که ستایششان میکنی و احساس میکنی که نیستی حس بدی داری.زمانی که بیشتر به این موضوع فکر میکنی انگار حست بدتر می شود.
در رویاهایت خود را در میان جمع هایی میبینی که هیچ وقت در آن ها حضور نداشتی در حالیکه می خواستی.....
و باعث می شود گاهی بخشی و یا تمام یک روزت اختصاص داده شود به این رویاهایت که.........که اگر تلاش نکنی هیچ وقت به آن ها دست نخواهی یافت.........
و باعث می شود که تو باز هم بیشتر و بیشتر احساس شکست کنی و خود را دور از تمایلاتت ببینی.....
و باز هم......

حوصله ی نوشتن ندارم.فعلا فقط دوست دارم روی ابرا دراز بکشم،چشمامو ببندم ... .دلم نمیخواد چشمامو باز کنم.دلم می خواد بخوابم.نباشم.نبینم.نبینم که داره چه اتفاقی می افته.نبینم تا اعصابم خورد نشه.تا نبینم که نمیبینن.که حوصله ندارن.که خوابیدن .که خوابیدن زیر کرسی های آزاد اندیشی(!)هاشون و.....
دلم می خواد اوون بالا باشم تا بتونم یکمی نفس بکشم.میگن آلودگی سنگینه پایین ته نشین میشه.می خوام برم اوون بالا....
می خوام روی ابرا دراز بکشیم و آواز بخونیم.....بساط پیک نیک ببریم و بیسکوییت شکلاتی بخوریم.......
می خوام به این فکر نکنم که تاریخ چرا اینقدر کپی پیست داره؟ چرا اینقدر یه اتفاق باید تکرار بشه؟؟چرا مردمی که ناراضین قیام میکنن و تا مدت کوتاهی اوضاع خوب هست و....دوباره......مردمی که ناراضین قیام می کنن و تا مدت کوتاهی اوضاع خوب هست و.....دوباره.....مردمی که ناراضین و......
چرا انسان ها با عوض شدن ماشینشون فکرشون هم عوض میشه؟؟!!چرا همه چی رو به راه نمیشه؟!؟؟!!!و خیلی چراهای دیگه که............دیوونه کنندس....
.........می خوام رو ابرا دراز بکشم........
می خواستم که ولوله برپا کنم ولی...
با شور شعر محشر کبرا کنم ولی...
با نی به هفت بند غزل ناله سردهم
با مثنوی رهی به نوا واکنم ولی...
تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی...
فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت
یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی...
دل برکنم از این دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دریا کنم ولی...
این بی کرانه آبی آیینه ی تو را
با چشم تشنه سیر نماشا کنم ولی...
«باید»به جای «شاید» و «آیا» بیاورم
فکری به حال«گرچه» و «اما» کنم ولی...
پی نوشت: به یاد قیصر امین پور....

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامهها را
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامههایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خوردهی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظهای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
پی نوشت: شعر از مرحوم قیصر امین پور.خدا رحمتشون کنه

)

سلام.
من گلادیاتورم!!!!! حتما میپرسید اینجا چیكار میكنم؟ اگه نپرسید هم اصلا مهم نیست الان بهتون میگم. شاید الان خیلیا فكر كنن كه فهمیدن گلادیاتور كیه؟ ولی باید بگم كاملا اشتباه كردن.
اصلا من چرا دارم تو وبلاگ مردم اینقدر چرت میگم بهتره كاریو كه بهم گفتن انجام بدم. اما اول بگم من اینجا چیكار میكنم. از اونجایی كه فاطمه ایرانی فیزیكدان فرزانگان به دلایل امنیتی
(مثل خراب شدن كامپیوتر) فعلا دسترسی به اینترنت نداره. از من خواهش كرد كه من به جاش آپ كنم و یه اتفاق جالب رو بنویسم. و از همین جا به همهی دوستان فاطمه میگم كه اصلا نگرانش نباشید چون اتفاق خاصی به جز تركیدن كامپیوترش نیفتاده البته در این حادثه به خودش آسیب نرسیده پس نگرانیتون بی مورده.
و اینكه از همه به خاطر به روز نشدن اینجا معذرت میخوام البته از طرف فاطمه ایرانی.
حالا اون اتفاق جالب به نقل از فاطمه:
روز چهارشنبه من و دو تا از دوستام رفتیم حرم. برای درس خوندن؟؟؟؟ حتما میگید چرا؟ خوب به خاطر اینكه یه قسمتی هست داخل حرم (حضرت معصومه(س)) كه بیشتر به كتابخونه شبیه هست تا جای دیگه چون همه دارن درس میخونن به صورت گروهی یا فردی. منم كه از اولش گیر داده بودم بیایم اینجا خادم بشیم دنبال یه موقعیت میگشتم تا از یكی بپرسم. به هر حال بعد ا اینكه یه بار دور حرم چرخیدیم و مكان مورد نظر (كتابخونه) رو پیدا نكردیم و رسیدیم سر جای اولمون تصمیم گرفتیم تا بریم زیارت ضریح البته قبل از شروع درس خوندن. اونجا كه رسیدیم من از موقعیت استفاده كردم و از یكی از خادمای حرم پرسیدم چه جوری میشه اینجا خادم شد؟؟؟؟؟؟؟
و بعد در حالت بهت و ناباوری شنیدم كه گفت: یكی از شرایطش اینه كه باید متاهل باشی. در این لحظه من و اون دوستی كه همرام بود به این حالت بودیم: 
من به اون خانم گفتم: چرا. گفت: قانونشه: من گفتم خوب چرا: گفت قانونشه دیگه. گفتم خوب چرا قانونشه. دوباره گفت قانونشه دیگه. و ما دوباره اینجوری شدیم:
آخه چه ربطی داره. نه واقعا متاهل بودن به خادم حرم شدن چه ربطی داره؟؟؟ نه واقعا چه ربطی داره. نه آخه یكی به من بگه چه ربطی داره. در هر حال من و اون دوستم هنوز داریم به این فكر میكنیم كه متاهل بودن چه ربطی به خادم حرم شدن داره یا حتی برعكس خادم حرم شدن چه ربطی به متاهل بودن داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا تو این دنیا قضایا به هم ربط دارن؟ اصلا قضیه چیه؟ من چرا اینجام؟ ........
این بود روزی در حرم به روایت فاطمه ایرانی.
پ.ن: اون 2تا جمله آخرو به خاطر این نوشتم كه بهتون القا بشه این متنو فاطمه ایرانی نوشته. 

(کل مراسم همیناست!!!)
) 




سال پیش آقای اژه ای برکنار شدند
و آقای اعتمادی به جای ایشان رئیس سمپاد شدند. تقریبا احساس مشترک تمام ما
این بود که عملیات انحلال تدریجی سمپاد شروع شده. هرچند آقای اژه ای ۲۱
سال مدیریت کردند و در تمام این مدت خلاقیت خودشون رو به خرج داده بودند و
سمپاد تحول خاصی نداشت و میشه گفت پسرفت هم داشت اما ما مقصر اصلی این
ماجرا رو کل نظام آموزشی کشور می دونستیم نه آقای اژه ای و برای ایشون به
خاطر تلاششون برای حفظ حداقلی سمپاد احترام قائل هستیم. از وقتی دولت ،
آقای اعتمادی را جایگزین ایشون کردند ما کاملا احساس کردیم که یک خبرهایی
هست. معاون وزیر این تغییر رو در راستای سیاست های مدیریتی جدید وزارت
اعلام کردند. این جمله کاملا مشخص کننده این بود که آقای اژه ای با سیاست
های جدید موافق نبودند و به خاطر اینکه مشکل ساز نباشند از ریاست برکنار
شدند.
خیلی ها با فلسفه وجودی سمپاد مخالف هستند. اما واقعا دلایلی میارن که از
دیدگاه ماها مسخره ست. مثلا عنوان می کنند که بچه های تیزهوش رو جمع می
کنند یک جا و این طوری مدارس دیگر شاگردهای زرنگشون رو از دست میدن و
رقابت کمتر میشه و سطح سایر مدارس پایین میاد. هر پایه دبیرستان علامه حلی
تهران ۲۴۰ نفره. کاملا مشخصه که ۲۴۰ نفر به هیچ وجه کل تیزهوش های شهر
تهران با این عظمت نیست و این استدلال غیر منطقیه. در مورد شهرستان ها
همین طوره. ۹۰ نفری که توی دبیرستان شهید بهشتی ارومیه در هر پایه درس می
خونن آیا واقعا تنها تیزهوش های مدارس هستند؟
مدارس سمپاد بچه هارا مغرور می کند و از جامعه دور می کند. خوب مغرور بودن
ربط زیادی به خود فرد داره و خیلی ها هستند که سمپادی هستند ولی مغرور
نیستند. حتی من به شخصه خیلی از سمپادی ها رو دیدم که هرگز جایی نمیگن من
سمپادی هستم . نباید اعتماد به نفس را با غرور یکی دانست.
روزنامه سرمایه تیتر زده که “مدارسی که بچه ها را از زندگی دور میکند” http://www.sarmayeh.net/ShowNews.php?9861
باید بگم که اتفاقا بچه های سمپاد فوق العاده از زندگی لذت می برند. بچه های خیلی شادی هستند و هرگز از زندگی دور نیستند. آیا واقعا نویسنده مقاله روزنامه سرمایه به این فکر کرده که زندگی یعنی چی برای یک دانش آموز؟ آیا واقعا زندگی یعنی اینکه مثل مدارس عادی هر روز در مدرسه دعوا بکنی و با خودت چاقو حمل کنی تا به دیگران زور بگویی؟ آیا زندگی یعنی اینکه بری سر کوچه مدرسه دخترانه وایستی متلک بندازی؟ آیا زندگی یعنی شب و روز فوتبال بازی کردن؟ آیا زندگی یعنی نشان دادن مردانگی با سیگار کشیدن؟ آیا زندگی یعنی پذیرفتن هر آن چه در کتاب ها نوشته اند؟
اما واقعا فلسفه سمپاد چیست؟
ماجرای سمپاد برمی گردند به قبل از انقلاب. آن زمان دکتر برومند این مدارس
رو تاسیس کرد برای اینکه دقیقا یک سری نخبه تربیت شوند برای کشور. آن زمان
طبق قراردادی که امضا شده بود دانش آموختگان این مدارس مستقیما به دانشگاه
برکلی بروند و آن جا رشته هایی که برای کشور لازم است را تحصیل کنند و به
کشور بازگردند. اسناد این قرارداد هم اکنون موجود است.
بعد از انقلاب برادرانی که دچار خاموش فکری شدید بودند ، این مدارس را
مرکز تربیت خدمتگذاران شاه تصور کردند و آن ها را منحل کردند. بعد از چند
سال دوباره این مدارس تاسیس شدند و کار شروع شد.
ببینید ما در کشور این امکانات رو نداریم که برای همه آموزش رو فراهم
کنیم و تمامی استعداد ها شکوفا شوند. برای همین بنا بر اصل “ضرر حداقلی”
مجبوریم حداکثر تلاش خودمون رو بکنیم. برای همین لازمه چنین جاهایی باشه
تا عده ای که پتانسیل بالقوه ش رو دارند تربیت بشوند و ظرفیت ها بالفعل
بشوند. کاملا مشخص است که هرکسی که سمپادی می شوند لزوما بهترین فرد نیست
اما حداقل این ظرفیت را دارند که جزو بهترین ها بشود. آیا واقعا کسی در
اصل لزوم نخبه پروری و لزوم استفاده از استعداد ها و پرورش اون ها ابهامی
داره؟
من دیگه توضیح اضافی نمی دم.
برگردیم سر انحلال سمپاد
این دولت با شعار عدالت سرکار اومد ولی متاسفانه به شدت در معنای عدالت
مشکل دارند. دیدگاه اسلامی عدالت گاه به شدت دیده می شود که با دیدگاه
کمونیستی برابری اشتباه گرفته می شود. ما در سال راهنمایی در کتاب دینی
خوانده ایم که عدالت یعنی قرار دادن هرچیز در جای خود متناسب با شرایط و
دیدگاه برابری همه چیز را مردود دانسته ایم. آیا شما انتظار دارید حقوق
رئیس جمهور با حقوق یک کارگر برابری کند؟ در دیدگاه خیلی سطحی عده ای می
گویند اینکار یعنی ساده زیستی اما در دیدگاه مدیریتی این واقعا یک فاجعه
محسوب میشه.
عبارت عدالت آموزشی بهانه ای شده ست برای مخالفان تا وجود سمپاد رو نوعی تبعیض آموزشی تلقی کنند و به حدف اون اصرار داشته باشند.
از دیدگاه عجیبی که گاهی در برخی افراد احساس می شود این است که : “وقتی
نمی تونی پایینی ها رو بالا بیاری ، بالایی ها رو پایین بیار” . این واقعا
تفکر تاسف برانگیزی است که ما به خاطر نداشته هایمان هر آن داریم را نابود
کنیم.
به این جمله هم توجه کنید. “سمپاد ، خانه ای است که مستاجر بر روی زمینی
اجاره شده می سازد” این یعنی اینکه ما دانش آموز تربیت می کنیم و بعدش
میفرستیم خارج از کشور و دیگه بر نمی گردند. مثل اینه که محصول شما رو کسی
دیگری برداشت بکنه. خوب آیا این تقصیر سمپاد است که به بهانه آن منحل شود؟
وقتی در کشور برای یک کارگر ساده کار پیدا نمی شود چطور می توان انتظار
داشتن چنین افرادی بمانند و منتظر این باشند که فرصت این پیش بیاید که به
کشور خدمت کنند؟ بسیاری از افرادی که در سمپاد پرورش پیدا می کنند علاقه
زیادی دارند به تغییر وضعیت کشور و کمک کردن به کشور اما زمانی که به
دوران دانشگاه می رسند واقعا می بینند که کاری نمی توانند بکنند. به جای
پاک کردن زمین از علف های هرز که نباید درخت ها رو برید !
برخی دلایل سیاسی هم پشت این قضیه می تواند باشد. منافع عده بسیاری در این است که مردم نادان بمانند. هرقدر اطلاعات مردم کمتر باشد ، راحت تر می توان بهشان دروغ گفت. وقتی هم عده ای نخبه وارد کار بشوند دیگر جایی برای خیلی ها نیست.
روند انحلال تدریجی
اولین قدم انحلال سمپاد زمانی اتفاق افتاد که سمپاد منتقل شد زیر نظر
آموزش پرورش و تنها مدارس تهران اختیاردار خودشان ماندند. این باعث شد که
عده ای تیزهوش مجبور باشند در سیستمی وارد پردازش بشوند که سابقه خوبی
ندارند و امتحان خود را پس نداده است. سیستم آموزش پرورش فعلی عملا مردود
شده است. قدم دوم زمانی برداشته شد که مدارس سمپاد توسعه کمی یافتند و از
نظر کیفی دچار افت شدند.
مدارس سمپاد وقتی بدون کارشناسی توسعه پیدا کنند عملا کارکرد خود را از دست می دهند.
مسابقاتی مانند حلی کاپ و حلی نت هم کاملا لغو شدند. این مسابقات به نحوی
هویت سمپاد و علامه حلی تهران بودند. اما به دستور سازمان کنسل شدند. حلی
کاپ من جمله اولین مسابقات معتبر روباتیک محسوب میشد.
جالب اینجاست که نامه ای از طرف سازمان به مدارس ارسال شده بود مبنی بر
اینکه مدارس حق سفر خارجی ندارند. این مانند این است که بگویند آقای وزیر
شما نباید بری خارج از کشور چون هزینه اضافی به دولت تحمیل میشه؟
تیم های روباتیک شبیه سازی علامه حلی تهران و فرزانگان آماده شده بودند به
مسابقات جهانی روبوکاپ بروند. اما از طرف سازمان صبح روز پرواز اعلام شد
که نباید به سفر بروید. با یک تصمیم یک شبه همه چیز عوض شد ! معلوم نیست
در خواب بزرگان این مملکت چه می گذرد.
همه این مدیریت های ضعیف و غیرمنطقی و بدون استدلال دست به دست هم می دهند تا سمپاد روند انحلال تدریجی خود را طی کند.
اخیرا سازمان اقدام کرده به انتخاب نام جدید برای مدارس و مدارس جدید تاسیس کرده. به این لینک ها نگاهی بیاندازید :
http://talayedaran5.com/
http://www.talayedaran14.com/
http://www.amoozeshsampad.com
http://www.adinehborazjan.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=294&Itemid=52
http://www.khedu.ir/news/Details.asp?Index=8429&catcode=&activestatecode=71
http://kerman.medu.ir/IranEduThms/theme2/cntntpge.php?pgid=31&rcid=303
http://www.mazand.medu.ir/IranEduThms/theme2/cntntpge.php?pgid=39&ntcetyp=1&rcid=3
جالب این جاست که مدرسه طلایه داران ۱۴ داریم. یعنی این سایتشه که افتتاح شده. یعنی واقعا ما بیش از ۱۴ مدرسه تیزهوشان در تهران خواهیم داشت؟
این ها صرفا حرف های من نبود. این نتیجه بحث من با چند معلم و فارغ التحصیل بود. پس احتمال خطا و اشتباه وجود داره. من از افراد مطلع تقاضا دارم ذهن ما رو روشن تر کنند نسبت به این قضیه. می دانم که عده ای از معلمین و مسئولین هم این وبلاگ را می خوانند. خوب است اگر جواب ما را بدهند.