بشر از دیر باز در اندیشه ی مفهوم زمان بوده و همچنان هم زمان به عنوان یکی از مفاهیم مبهم باقی مانده است. اینکه چگونه می توان از قید و بند آن رهایی یافت و زمان را تحت اختیار خود در آورد؛ یکی از آروزها و رویاهای آدمیزاد بوده و هست. تعریفی از زمان دیدم که من را به این فکر وا داشت که ببینم در حالتی به جز این حالت جهان ما، زمان چگونه است. در جهان چه تغییراتی باید ایجاد کرد تا گذر زمان را حس نکرد.
حال اگر پدید های طبیعی تکرار نشوند، اگر زندگی همیشه رو به جلو باشد.فصل ها تکرار نشوند.سال معنی و مفهومی نداشته باشد.تاریخ از روز اول شروع میشود. اعداد که بینهایت تصور میشوند؛ پس تا بینهایت روز داریم.درست است سخت میشود. اما مثلا اگر فصل ها از بین بروند. منظورم این است که همیشه فصل های جدید داشته باشیم. مثلا هیچ وقت بهار باز نگردد یا...
به طور مثال دانه ای که کاشته می شود. تا ابد رشد کند.حرف هایم کمی شبیه داستان های علمی-تخیلی اند. البته در این صورت مشکلاتی پیش می آید، در فیزیک از هندسه ی نا اقلیدسی استفاده می شود. اما ما در اینجا به هندسه ی اقلیدسی احتیاج داریم.در این سیستم، بینهایت ها به وفور به چشم می خورند.روزهای بی نهایت، گیاهان بی نهایت و... هر چیزی که روزی به وجود می آید تا ابد ادامه خواهد داشت.ادامه خواهد داشت تا وقتی که دنیا تمام شود؛ در صورتی که در هندسه ی نا اقلیدسی بی نهایت ها، سرانجام دارند و به هم خواهند رسید و بی نهایت در واقع بی نهایت نیست.
امروزه یکی از نظریه ها درباره ی جهان این است که؛ جهان روزی تشکیل شده و همینطور منبسط می شود که خوشبختانه در این رابطه مشکلی پیش نخواهد آمد.حال پس اگر جهانی تصور شود که زمان آفرینش روز اول نام گذاری شود و تاریخ فقط شماره ی روز داشته باشد. انسان ها در روزی پا به این جهان می گذارند و در روزی هم می روند. در مدت زندگی در این جهان آن ها تکرار پدید ها را مشاهده نخواهند کرد.آیا در این صورت شخص گذر زمان را متوجه خواهد شد؟
- نه!
در این حالت باز هم متوجه گذر زمان می شویم.
روزها.
روزها تکرار می شوند. باید جهانی را توصیف کرد که همیشه یک حالت داشته باشد مثلا همیشه چیزی مانند خورشید باعث روشنایی زمین آن شود(به طور مثال). زمین به حالت کره و گرد نباشد.یک صفحه ی تخت که یک سر آن آغاز و سر دیگرش انتهای ان باشد.این زمین به دور جایی نمی چرخد، پس در این صورت ما فصل نخواهیم داشت.البته می شود جوری تصور کرد که زمین در حرکت باشد.دور چیزی نچرخد؛ همیشه در مسیری مستقیم حرکت کند تا تنوع در زندگی وجود داشته باشد.
شاگردی برای تعریف زمان چنین عبارتی را در برگه ی امتحانی خود نوشته بود؛
زمان: آن چیزی که میگذرد.
معلم به آن نمره ای نداد. اما به نظر من حرف شاگرد چندان هم اشتباه نبوده. که البته در جهان خیالیه توصیف شده شاید تنها تعریفی که برای زمان می توان داشت همین است. جالب است! در آن حال، انسان زمان را حس نمی کند اما می تواند تعریفی برایش داشته باشد. وقتی همیشه محیط اطراف در یک حالت باشد و انسان رو به جلو همیشه پیش برود.همیشه کارهای جدید بکند، اتفاقات یا در حالت راکد هستند و تغییری نمی کند، یا همیشه جدید و رو به جلو.رو به جلو تا بی نهایت!
در این وضعیت، کسی نمی تواند زمان را احساس کند. به طور مثال من از روزی که به دنیا می آیم، چیزهای جدید می آموزم و می بینم تا بمیرم و از دنیا بروم.پس هیچ چیز تکراری ای وجود ندارد.پس زمانی هم احساس نمی شود.
پی نوشت: این نظر خودم بود. خوشحال میشم اگه برای یهتر فکر کردن کمکم کنین!
یا علی!
بارها شده که نوشتم زندگی خوبه.
یا:زندگی به این خوبی!چشه مگه؟!
یا:من زندگیمو دوست دارم.خیلی باحاله.خیلی کیف میده.دوسش دارم!!!
.....
باز هم میگم:زندگیم خیلی باحاله.
اما دوستی معتقد بود که: ما مجبوریم زندگی کنیم.
خب به نظر من این یه توفیق اجباریه!
این اجبار بده؟!
....
به نظر من زندگی مثل یه کلاف میمونه!
کلافی که با رشد و قد کشیدن انسان اوون هم رشد میکنه.
زمانی که بچه ای یه کلاف راسته و طول آنچنانی ای نداره و زمانی که آدم بزرگ
میشه، این هم بزرگ و بزرگتر میشه و در هم پیچ میخوره.پیچ میخوره،پیچ میخوره و هی
پیچ میخوره.تا اینکه یه روز پاره میشه.
......
روز اولی که با پرنده غیبی(...)کلاس داشتیم.یکی از بچه ها ازش پرسید:ما درس
میخونیم برای زندگی یا زندگی میکنیم برای درس؟
اوون جواب داد: باید ببینی تعریفت از زندگی چیه!
..........
واقعا تعریف ما از زندگی چیه؟
منی که هی داد میزنم زندگیمو دوست دارم، میدونم چی رو دوست دارم؟
میدونم زندگی چیه؟
میدونم اصل جریان وجود ما اینجا چیه؟
میدونم برای چی مجبورم(!)زندگی کنم؟
....
ما تا ندونیم، زندگی چیه که نمیتونیم زندگی کنیم!
باید بفهمیم!
اما کی؟
زندگی که داره میره!!
زندگی یه لحظه وایسا!
پی نوشت: این متن برای روز قبل از نیمه شعبانه!
اینو برای این الان به متن اضافه کردم که مثل گلادیاتور فکر نکنین به خاطر کلاس تاریخ ریاضیاته!!!
. هنوز هم خیلی کار دارم و تموم نشدن(به قول مامانم، مگه کارای تو تموم میشن؟؟)اما دیگه خیلی حوصله م سر رفته بود. اوومدم اینجا تا یه چیزی بنویسم!!
و تهدید به محرومیت و...

تا کتاب دنیای سوفی و آموزش اعداد مختلط!!!!!!!
). چیزی در حدود یک هفته برای من تو مدرسه تولد برگزار شد.
، رفت روی سکوی کلاس وایساد و مولوی(!)خوند و ما بچه ها هم به دلیل مسائل امنیتی، دو انگشتی دست میزدیم!!!!!
!!!
)
....از اوون لحاظ!!!بــــــــــــــله!!


و از طرفی هم خب نمیشد که کم بیاری!!! باید یه جوری یه چیزی سمبل میکردم تا اینکه استاد عزیز به دادم رسید و به اووشون گفت که فعلا بحث نیست، بیخیال!!!

.



منم جو گیر شدم و اولش یه کم نگاهشون داشتم میکردم...................بعد یه کمی سوال پرسیدم که الان کاری هست که من بکنم؟..............بعد! یه کم بعدتر، یه دو سه کلمه ای نوشتم.......بعد یکی از فرماشونو پر کردم اسم خودمم نوشتم!!
(البته اینو بچه ها خودشون گفتن و همچنین اینکه اوونا در کل 28تا فرم پر کردن که پس یدونه توش پیدا نیست، فکر کنم گفتن بچه دلش نشکنه، یدونشم بدیم این حالا!!)
و من در آن تاریکی(چون بچه ها برای آزمایششون تاریک خونه راه میندازن اوونجا) قطعه ای سورمه ای دیدم!!!!!!!

(میخواستم شناسایی کنم خب، مگه چیه؟!)












!!!!
)
اوومده تو ذهنشون و به همین خاطر در خواستSOS
آقای کاظمی رو رد کردن و آقای کاظمی دیدن، گریزی نیست جز ساختن!میرم اوونجا چی یاد بگیرم؟
همیشه میگم: چیزای زیادی اوونجا یاد میگیرم!تو هر زمینه ای.
اما خب این چیزای زیاد چین؟
این تو هر زمینه ای یعنی چی؟
......................................
داشتم فکر میکردم که به این نتیجه رسیدم: من اوونجا فقط دارم یک چیز یاد میگیرم!
اما اوون همه ی اوونا رو با هم داره!
خیلی چیزا، تو هر زمینه ای!!!!
یه کمی بیشتر فکر کردم، دیدم نیازی به رفتن اوونجا نیست تا اوون رو یاد بگیری!
کلاس المپیاد یا راهنمایی برای طرحو این چیزا نیست که احتیاج به استادی که تو این زمینه کار کرده باشه، داشته باشی.
چیزی که اوونجا یاد گرفتم، چیزیه که تو خیابون، در حین راه رفتن یا تو اتوبوس یا.....
همه جا هست!
فقط کافیه ببینیش!
یا حق!
!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!
!!!!!!!!.........




*




.این دوست منم یه چیزی تو همین مایه هاست اوونجا!!
اما جالبه که حاضرم اوونجا حتی نخودی باشم و ببینم بقیه دارن چی کار میکنن.




(جهان در صلح)
(خودمو کشتم از بس گفتم چی دوست دارم چی دوست دارم
)