نوشته های یک دانش آموز

یکشنبه 26 مهر 1388

گریز از قید و بند زمان!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

مقدمه

بشر از دیر باز در اندیشه ی مفهوم زمان بوده و همچنان هم  زمان به عنوان یکی از مفاهیم مبهم باقی مانده است. اینکه چگونه می توان از قید و بند آن رهایی یافت و زمان را تحت اختیار خود در آورد؛ یکی از آروزها و رویاهای آدمیزاد بوده و هست. تعریفی از زمان دیدم که من را به این فکر وا داشت که ببینم در حالتی به جز این حالت جهان ما، زمان چگونه است. در جهان چه تغییراتی باید ایجاد کرد تا گذر زمان را حس نکرد.

زمان

می گوییم عامترین تعریفی که برای زمان می توان به کار برد: تکرار پدیده های طبیعی است.                                                   

   حال اگر پدید های طبیعی تکرار نشوند، اگر زندگی همیشه رو به جلو باشد.فصل ها تکرار نشوند.سال معنی و مفهومی نداشته باشد.تاریخ از روز اول شروع میشود. اعداد که بینهایت تصور میشوند؛ پس تا بینهایت روز داریم.درست است سخت میشود. اما مثلا اگر فصل ها از بین بروند. منظورم این است که  همیشه فصل های جدید داشته باشیم. مثلا هیچ وقت بهار باز نگردد یا...

یکی از صفات خداوند، خالق بودن آن است. خدا می تواند همیشه فصل های جدید خلق کند- پس مشکلی با وجود فصل های نو نداریم- تا اینکه هیچ وقت پدیده ای تکرار نشود.

به طور مثال دانه ای که کاشته می شود. تا ابد رشد کند.حرف هایم کمی شبیه داستان های علمی-تخیلی اند. البته در این صورت مشکلاتی پیش می آید، در فیزیک از هندسه ی نا اقلیدسی استفاده می شود. اما ما در اینجا به هندسه ی اقلیدسی احتیاج داریم.در این سیستم، بینهایت ها به وفور به چشم می خورند.روزهای بی نهایت، گیاهان بی نهایت و... هر چیزی که روزی به وجود می آید تا ابد ادامه خواهد داشت.ادامه خواهد داشت تا وقتی که دنیا تمام شود؛ در صورتی که در هندسه ی نا اقلیدسی بی نهایت ها، سرانجام دارند و به هم خواهند رسید و بی نهایت در واقع بی نهایت نیست.

امروزه یکی از نظریه ها درباره ی جهان این است که؛ جهان روزی تشکیل شده و همینطور منبسط می شود که خوشبختانه در این رابطه مشکلی پیش نخواهد آمد.حال پس اگر جهانی تصور شود که زمان آفرینش روز اول نام گذاری شود و تاریخ فقط شماره ی روز داشته باشد. انسان ها در روزی پا به این جهان می گذارند و در روزی هم می روند. در مدت زندگی در این جهان آن ها تکرار پدید ها را مشاهده نخواهند کرد.آیا در این صورت شخص گذر زمان را متوجه خواهد شد؟

- نه!

در این حالت باز هم متوجه گذر زمان می شویم.

 روزها.

روزها تکرار می شوند. باید جهانی را توصیف کرد که همیشه یک حالت داشته باشد مثلا همیشه چیزی مانند خورشید باعث روشنایی زمین آن شود(به طور مثال). زمین به حالت کره و گرد نباشد.یک صفحه ی تخت که یک سر آن آغاز و سر دیگرش انتهای ان باشد.این زمین به دور جایی نمی چرخد، پس در این صورت ما فصل نخواهیم داشت.البته می شود جوری تصور کرد که زمین در حرکت باشد.دور چیزی نچرخد؛ همیشه در مسیری مستقیم حرکت کند تا تنوع در زندگی وجود داشته باشد.

شاگردی برای تعریف زمان چنین عبارتی را در برگه ی امتحانی خود نوشته بود؛

زمان: آن چیزی که میگذرد.

معلم به آن نمره ای نداد. اما به نظر من حرف شاگرد چندان هم اشتباه نبوده. که البته در جهان خیالیه توصیف شده شاید تنها تعریفی که برای زمان می توان داشت همین است. جالب است! در آن حال، انسان زمان را حس نمی کند اما می تواند تعریفی برایش داشته باشد. وقتی همیشه محیط اطراف در یک حالت باشد و انسان رو به جلو همیشه پیش برود.همیشه کارهای جدید بکند، اتفاقات یا در حالت راکد هستند و تغییری نمی کند، یا همیشه جدید و رو به جلو.رو به جلو تا بی نهایت!

در این وضعیت، کسی نمی تواند زمان را احساس کند. به طور مثال من از روزی که به دنیا می آیم، چیزهای جدید می آموزم و می بینم تا بمیرم و از دنیا بروم.پس هیچ چیز تکراری ای وجود ندارد.پس زمانی هم احساس نمی شود.

پی نوشت: این نظر خودم بود. خوشحال میشم اگه برای یهتر فکر کردن کمکم کنین!

یا علی!


پنجشنبه 23 مهر 1388

زندگی یه لحظه وایسا!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

بارها شده که نوشتم زندگی خوبه.

یا:زندگی به این خوبی!چشه مگه؟!

یا:من زندگیمو دوست دارم.خیلی باحاله.خیلی کیف میده.دوسش دارم!!!

.....

باز هم میگم:زندگیم خیلی باحاله.

اما دوستی معتقد بود که: ما مجبوریم زندگی کنیم.

خب به نظر من این یه توفیق اجباریه!

این اجبار بده؟!

....

به نظر من زندگی مثل یه کلاف میمونه!

کلافی که با رشد و قد کشیدن انسان اوون هم رشد میکنه.

زمانی که بچه ای یه کلاف راسته و طول آنچنانی ای نداره و زمانی که آدم بزرگ میشه، این هم بزرگ و بزرگتر میشه و در هم پیچ میخوره.پیچ میخوره،پیچ میخوره و هی پیچ میخوره.تا اینکه یه روز پاره میشه.

......

روز اولی که با پرنده غیبی(...)کلاس داشتیم.یکی از بچه ها ازش پرسید:ما درس میخونیم برای زندگی یا زندگی میکنیم برای درس؟

اوون جواب داد: باید ببینی تعریفت از زندگی چیه!

..........

واقعا تعریف ما از زندگی چیه؟

منی که هی داد میزنم زندگیمو دوست دارم، میدونم چی رو دوست دارم؟

میدونم زندگی چیه؟

میدونم اصل جریان وجود ما اینجا چیه؟

میدونم برای چی مجبورم(!)زندگی کنم؟

....

ما تا ندونیم، زندگی چیه که نمیتونیم زندگی کنیم!

باید بفهمیم!

اما کی؟

زندگی که داره میره!!

زندگی یه لحظه وایسا!


پی نوشت: این متن برای روز قبل از نیمه شعبانه!

اینو برای این الان به متن اضافه کردم که مثل گلادیاتور فکر نکنین به خاطر کلاس تاریخ ریاضیاته!!!

 

پنجشنبه 23 مهر 1388

زنگ تفریحم آرزوست!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلاااااااااااااااااام!!

خیلی خیلی وقته که نیومدم!!
این چند وقته وحشتناک سرم شلوغ بود. هنوز هم خیلی کار دارم و تموم نشدن(به قول مامانم، مگه کارای تو تموم میشن؟؟)اما دیگه خیلی حوصله م سر رفته بود. اوومدم اینجا تا یه چیزی بنویسم!!
میشد شبایی که مجبور بودم تا صبح بیدار باشم و اوونطرف به جای خسته نباشی، دعوا بشنوم که چرا دیشب بیدار بودی!!!!!!!!!!!و تهدید به محرومیت و...
خلاصه!!
اگه بخواین درصد مشغله ی کاریمو بفهمین. باید بگم در حدی بود که حتی نرسیدم یه پست خشک و خالی برای روز تولدم بزارم!
10 مهر تولد من بود!!
جمعه. ساعت 4:30. سال 71 هم دقیقا 10 مهر، جمعه، ساعت 4:30 بوده!!!!!
هدیه های باحال، امسال زیاد گرفتم! از انواع عروسکای جالب و دوست داشتنی تا کتاب دنیای سوفی و آموزش اعداد مختلط!!!!!!!
از اوونجایی که ما بچه های سوم ریاضی، دست و شلوغ بازی خیلی دوست داریم(زیاد زیاد). چیزی در حدود یک هفته برای من تو مدرسه تولد برگزار شد.
حتی به زنگ فیزیک هم رحم نکردیم و یکی از بچه ها لطف کرد، رفت روی سکوی کلاس وایساد و مولوی(!)خوند و ما بچه ها هم به دلیل مسائل امنیتی، دو انگشتی دست میزدیم!!!!!
البته پذیرایی هم شدن بچه ها ا!!!
چون روز تولد یکی دیگه از بچه ها 11مهر بود. دوتایی همه ی بچه ها رو ساندیس و کیک مهمون کردیم.
کلی خرج رو دستمون گذاشتن نامردا!!!!!!
سمیه همراه من اوومده بود بوفه. وقتی قیمت رو گفت........من فشارم افتاد!!!
همونجا یه شکلات کاکائویی بهم داد تا قند خونم برگرده سر جاش.بعد دیگه منو رسوندن کلاس!!!!(البته دیگه در این حدم نبود!!)
خلاصه اینکه اوونروز فکر کنم کل کادر دفتر متوجه شدن که تولد من بوده!!!
آخه نیست همچین بگی نگی. کمی هم پیشونی سفیدیم!!!!....از اوون لحاظ!!!بــــــــــــــله!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
این چند وقته، تو مدرسه گروه تجسس شناسایی هویت سوزن ته گرد- یکی از عوامل فعال مدرسه- راه انداختن و هی به من بد بخت گیر میدن!!!!!!!!!
باباجونه من برید سراغ خودش. e!!
آخه من کجام به سوزن ته گرد میخوره؟؟!!!!!!!

خلاصه اینکه چهارستونه منو هی میلرزونن!!
اوون داره کیفشو میبره............اوونوقت من!!!
شیطونه میگه برم بگما.....بگم؟ بگم؟ نه بگم؟!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی کلاس تاریخ ریاضیاتمون بالاخره شروع شد!!!
توی کلاس، یه خانمی ارشد فلسفه دینه، سه نفر آقا کارشناسین، خاله ی(!) دکتر(میشناسین که؟؟) پیش دانشگاهیه و من و دکتر هم، سوم دبیرستان!!!!
همگنی و یک دستیه کلاسو حال میکنین!؟؟؟!!!!!!!!!
استاد از من یه سوالی پرسید. من داشتم نظرمو میگفتم که یکی از آقایون اوومد انتقاد کنه!!!!!
یا خدا!!
من به حالت بیل بیل بودم و از طرفی هم خب نمیشد که کم بیاری!!! باید یه جوری یه چیزی سمبل میکردم تا اینکه استاد عزیز به دادم رسید و به اووشون گفت که فعلا بحث نیست، بیخیال!!!

البته همونطور که دوستان آشنا هستن. بنده از ترحم خوشم نمیاد. اما اوون خیلی غافلگیرانه بود و بنده ناآماده!!
از این به بعد خواستم برم، حتما جلیغه ی ضد گلوله مو میپوشم تا در مقابل هر گونه حمله ی غافلگیرانه ای پیروز میدان بشم!!!

پی نوشت:
21مهر تولد برادر عزیز و گرانقدرم بود.
به افتخارش حالا دست.............دست
بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشـــــــــــــــی!!!!

راستی 21مهر تولدش هم مبارک!!!!!


یا علی!




خب!
اول یه خبر که خودم یه  حس خوب بهم دست داد وقتی فهمیدم!!

پروژه ی خواهر آرتور اینا دیگه چیزی ازش نمونده!!

امروز که رفته بودم اوونجا، اولش رفتم تو گارگاه، پیش بچه ها(البته شخص ثالث امروز نیومده بود). اوونا طبق معمول(!)داشتن رو طرحشون کار میکردن، چون یه نیرو کمکی کم داشتن.منم جو گیر شدم و اولش یه کم نگاهشون داشتم میکردم...................بعد یه کمی سوال پرسیدم که الان کاری هست که من بکنم؟..............بعد! یه کم بعدتر، یه دو سه کلمه ای نوشتم.......بعد یکی از فرماشونو پر کردم اسم خودمم نوشتم!!(البته اینو بچه ها خودشون گفتن و همچنین اینکه اوونا در کل 28تا فرم پر کردن که پس یدونه توش پیدا نیست، فکر کنم  گفتن بچه دلش نشکنه، یدونشم بدیم این حالا!!)

از این کار خوشم اوومده بود که....
تق تق تق..........تق تق تق!!!
و ما طبق روال همیشه  از این سو به آن سو به دنبال چادرهایمان!!!

خلاصه!
اندکی بعد....
در آهسته باز شد و من در آن تاریکی(چون بچه ها برای آزمایششون تاریک خونه راه میندازن اوونجا) قطعه ای سورمه ای دیدم!!!!!!!

بار اله!!!

کمی توجه...
e
اینکه آقای کاظمیه خودمونه!!!
آقای کاظمی، ما تو زنجان دنبال شما میگشتیم، تو قم پیداتون کردیم که!!

چون چند روز پیش- دیشب نه پریشب- آقای کاظمی گفتن که میرن زنجان و دیروز صبح هم خبر رسید که ایشون یا زنجانن یا نهایتن تهران!!
حالا اینی که من امروز غروب تو خانه نجوم دیدم، کی بود؟! الله اعلم!!
فقط امیدوارم هر کی که بودن اووشون، آقای کاظمی نبوده باشن، چون من تو اوون لحظه بدجووری با چشمای چهارتا شده زل زده بودم!!(میخواستم شناسایی کنم خب، مگه چیه؟!)

خلاصه همچنان که در شوک هستم!!

حالا دیگه بیخیال اینکه چه سوتیای دیگه ای که ندادم!!!!

فاطمه(طبا) داره منو میکشه که زود باش متنو تموم کن!!
آنلاین بود و من ازش خواستم که متنو بخونه، بعد بره!!
 نصفه شبی(!!!) بنده خدا رو گذاشتم سر کار!!!

خدا از سر تقصیرات من بگذره!!

به خاط همین دیگه همینجا تمومش میکنم!

پس تا درودی دیگر، بدرود!!!!!!

چهارشنبه 1 مهر 1388

مرو ای دوست!!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلام!

اول از همه با دوست عزیز و دوست داشتنیم بدرود میکنم!
هیچ وقت یادم نمیره!هیچ سالی!
ما هر سال دوران بسیار بسیار خوبی رو با هم داریم، اما زود گذر!!!
داشتم فکر میکردم که ای کاش اوون همیشه پیش من بود.اما اگه همیشه پیشم بود که من لذت با اوون بودنو درک نمیکردم!
نمیدونم خوشحالم یا ناراحت از اینکه 9ماه باید در انتظار اوومدن دوبارش باشم!!!!!!!
تابستون خوبم!خداحافظ!




دوشنبه 30 شهریور 1388

آیا من این چند وقته درس خووندم؟

نویسنده: فاطمه ایرانی   

این نمودار درس خووندن منه!

قضاوت با خودتون که این نموداره یا نوار قلب!؟!!!!!!!!

راستی واریانسشم شد: 0.8

 
nemudar.bmp (577 KB)

جمعه 27 شهریور 1388

خطوط ارتباطی!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

یادم میاد، عاطفه که رفته بود دوره ی المپیاد بسیج میگفت؛ اوونجا یکی از بچه ها میگفته که از پدرش شنیده توی قم-جمکران- یه چاهی هست که اگه بخواد با امام زمان صحبت کنه یا چیزی بگه، میتونه توی نامه بنویسه و بندازه تو اوون چاه!!!!!!!
.................

چند روز پیش خانوم زمانی برام یه میلی فرستاد،این بود:
دکتر شریعتی:
ترجیح میدهم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم!!!

پ.ن:................................


سه شنبه 24 شهریور 1388

ماجراهای من و خانه نجوم!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلاااااااام!!

خب بذارین اتفاقات اخیری که در زمان حضور من تو خانه نجوم میفته رو براتون بگم!

از اوونجایی که فکر کنم کسایی که منو میشناسن، میدونن. من  یه سه چهار تخته ایم کمه!

for this چند روز پیش-تقریبا توی هفته ی پیش بود- که یکی از دوستان آقای کاظمی(آقای کاظمی یکی از استادای خانه نجومن و همچنین یکی از همونایی که گفتم خواهر آرتور و دکتر و شخص ثالث باهاشون طرح برداشتن) اوومده بودن اوونجا و یه کتابی رو نشون ایشون دادن. از کتاب کلی تعریف کردن. هر دو نفر!! این شد که من تحریک و کنجکاو(!) شدم تا اوون کتاب رو بخونم!!(اسم کتاب: قطاری که در بعد چهارم گم شد، ترجمه ی پرویز شهریاری)
چشمتون روز بد نبینه!
این کتاب فینگیلی از اوونایی بود که عقل سلیم هم هنگ میکرد چه برسه به.........!!!!
خلاصه! ما اوونروز با اوون اوضاع وحشتناک کشش مغزی رفتیم خانه نجوم و سعی هم داشتم که این واقعه رو باور نکنم که بازدهیه مغزی کفگیرش به ته خورده(:دی)
به همین سبب، طبق روال همیشه شروع به پرسیدن سوال ها کردم!
دونه دونه و بدون توجه به مشکلی که برای سیستم مغزیم افتاده، اولی رو پرسیدم. با چند بار توضیحی که برام دادن، فهمیدم!
دومی...

سومی..
سومی...
سومی....
سومی.....
سومی......
...

بنده ی خدا آقای کاظمی هر سری با کلی امید که من این سری میفهمم، شروع میکردن و برام توضیح میدادن و آخر هر توضیح از حالت من متوجه میشدن  و دوره بعدیه توضیح رو شروع میکردن!(:دی)

برای اینکه دیگه خیلی ضایع نباشه من هر سری نمیگفتم؛ که نفهمیدم و فقط به حالت بربر(البته از اوونایی که یعنی نفهمیدم) نگاهشون میکردم.  تو کارگاه که ما نشسته بودیم به غیر از من و ایشون، آقای مشهدی و یک نفر دیگه ای که بنده تصویری میشناسمشون(!)، بودن. اوونا داشتن به کارای خودشون میرسیدن، به خاطر همین بود که فقط تو دورای آخر میگفتم: فکر کنم فهمیده باشم چی میگین!
(اصلا لفظ" نفهمیدم" رو به کار نبردم)

البته با تمام تمهیداتی که اندیشیده بودم کسی متوجه نفهمیدن من نشه، اما گویا خیلی تابلو بوده؛ این رو زمانی که آقای کاظمی از آقای مشهدی خواست تا مطلبی رو برای من توضیح بدن،فهمیدم.
 از مکسی که کردن میشد فهمید که برای یه لحظه، تصویری از چند دقیقه بعدشون: اوومده تو ذهنشون و به همین خاطر در خواستSOS آقای کاظمی رو رد کردن و آقای کاظمی دیدن، گریزی نیست جز ساختن!

..............................................................................................

جدی نوشت: چند وقت پیش داشتم فکر میکردم: منی که هی میرم اوونجا دارم چی کار میکنم؟

میرم اوونجا چی یاد بگیرم؟

همیشه میگم: چیزای زیادی اوونجا یاد میگیرم!تو هر زمینه ای.

اما خب این چیزای زیاد چین؟

این تو هر زمینه ای یعنی چی؟

......................................

داشتم فکر میکردم که به این نتیجه رسیدم: من اوونجا فقط دارم  یک چیز یاد میگیرم!

اما اوون همه ی اوونا رو با هم داره!

خیلی چیزا، تو هر زمینه ای!!!!

یه کمی بیشتر فکر کردم، دیدم نیازی به رفتن اوونجا نیست تا اوون رو یاد بگیری!

کلاس المپیاد یا راهنمایی برای طرحو این چیزا نیست که احتیاج به استادی که تو این زمینه کار کرده باشه، داشته باشی.

چیزی که اوونجا یاد گرفتم، چیزیه که تو خیابون، در حین راه رفتن یا تو اتوبوس یا.....

همه جا هست!

فقط کافیه ببینیش!

یا حق!






جمعه 20 شهریور 1388

امشب شب احیاست و من.....!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

امشب شب احیاست و من پای کامپیوترم!!!!!!!!!!!!!
پتو دورم گرفتم-چون دارم قلوس قلوس میکنم،کولر روشنه- و تایپ میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تایپ میکنم،اما نه متن برای گذاشتن تو بلاگ!

احساس کردم خیلی دیگه باید دور باشم از این قضایا که تو بلاگم حرفی از احیا و اینکه امشب، شب قتل کسیه که ماها خیلی قبولش داریم، حرفی نزنم!!


یادم میاد چند سال پیش، رفته بودیم ارومیه، اوونجا از یه کلیسای تاریخیشون دیدن کردیم. یه کشیشی اوونجا بود که برامون توضیح میداد.
آخرش وقتی خواستیم خداحافظی کنیم، بابای من بنا به عادت گفت: خداحافظ، یا علی!
...........
و کشیش مسیحی در جواب گفت: علی یارت
حالت من در اون صحنه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.........


پ.ن:..........................


پ.ن2: به همه ی هم کیشای خودم تسلیت میگم!
نه فکر کنم بهتر باشه بگم: به همه ی کسانی که علی (ع) رو میشناختن تسلیت میگم.چه شیعه، چه غیر شیعه!





جمعه 13 شهریور 1388

مرکز نجوم یا سیرک عجایب!!!!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلاام!
اول از همه بذارین یه توضیحی برای عنوان بدم:
این عبارن تلمیح داره،به یکی از رمانای درن شان.
اگه کتاب سیرک عجایب درن شان رو خوونده باشین.توی اوون سیرک،افرادی هستن با استعدادهای خاص!
باید تو مرکز نجوم رفته باشین تا بفهمین دارم چی میگم و برای چی این عنوان رو گذاشتم.اصلا قصد توهین یا هر چیز دیگه ای نبوده!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------
خب!
کلا اینجا برام خیلی جالبه، فکر نمیکردم تو این دوره زمونه هم جایی پیدا بشه که افرادی توش هستن که برای بقیه وقت میذارن.
نمیدونم! شاید من خیلی زیاده روی کرده بودم!!
 شاید فقط یک هفته یا دو هفته باشه که با این مرکز آشنا شدم.اما هر روز که برم اوونجا اتفاقای خیلی جالب برام میفته،چیزای زیاد و جالبی یاد میگیرم.(تو هر زمینه ای)
چند تا از همکلاسیای من با دوتا از استادای اوونجا یه طرح برداشتن.
من معمولا وقتایی که میرم، اوونا هم هستن اونجا و میرم پیش اوونا.از طریق اوونا با افراد آشنا شدم(که واقعا ممنونم ازشون)
خب بریم سر جریانات این چند وقته!!
این چند وقته، زمانی که از اوونجا میام خونه، یاد خاطرات میفتم و ناخودآگاه میزنم زیر خنده!
بعد از مدتی با انرژیایی که از طرف اعضای خونه بهم میرسه، متوجه میشم در معرض دیدگان چهارتاشده ی افرادم
آخه شما که نمیدونین که......
این دوستای من که با این استادا طرح برداشتن، یک انسان های جالبین و جالب تر از اوونا استادان!!
خب بذارین اول شخصیتای دوستامو زمانی که تو مرکز نجومن توصیف کنم:
نفر اول: خواهر آرتور، حالت:

 نفر دوم: شخص ثالث، حالت:

و نفر سوم: دکتر، حالت:*
*این دکتر تو همه حالات همینجوریه!!
دکتر در حالت خنده:
دکتر در حالت عصبی:
دکتر در حالت قه قه:
دکتر در حالت غیر و ذلک:



خب یه توضیحی برای خواهر آرتور بدم، اگه کارتون آرتور یادتون باشه، اوون یه خواهر داشت که همیشه ی خدا دست به کمر بود و دستور میداد.این دوست منم یه چیزی تو همین مایه هاست اوونجا!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------

من اوونجا طرحی ندارم و خیلی وقتا نقش نخودی رو ایفا میکنم اما جالبه که حاضرم اوونجا حتی نخودی باشم و ببینم بقیه دارن چی کار میکنن.
و جالبتر از اوون اینه که آدمای اوونجا، کاری به نخود یا لوبیا بودن نقشا ندارن.برای اوونا مهم اینه که چیزی که بلدن به کسی(نخود،لوبیا،عدس و یا هر چیز دیگه ای....) که احتیاج داره یاد بدن!!

من اولش فقط یه سوال داشتم.بعد یه روز که همینطوری نشسته بودیم، فرصتی بود تا تونستیم بحث کنیم،در مورد خیلی چیزا بحث کردیم و خیلی چیزا یاد گرفتم.

اوونروز من یه طرحی که تو ذهنم بود رو گفتم، بعد از صحبت هایی که انجام شد(!) به این نتیجه رسیدیم که این طرح 5سال طول میکشه!!!!!
شاید این حرف تو نگاه اول خوشایند نباشه اما منطقیه، واقعیته!!
اونروز صحبت، از حیاط مرکز نجوم شروع شد(چون باید از داخلش میومدیم بیرون)و توی خیابون جلوی در مرکز نجوم تموم شد!!!!


یکشنبه 8 شهریور 1388

مدرسه ی من؟!!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلام!
دیروز رفته بودیم مدرسه!
 رفتیم به دیار خودمون.از در که وارد شدیم نسیم غربت به صورتم خورد و بهم گفت: حواستو جمع کن!!
با ورودم به مدرسه صحنه ای که دیدم: انسانی بود که تکه هایی از مدرسه را در دست داشت!!!
اما نه برای تخریب برای بازسازی!
اندکی که جلوتر رفتیم،دیدم موزاییک های فرسوده جای خود را به سنگ های نو دادن و با فرزانگان وداع میکنن.سال ها بود که دستانشان را برای پاهای ما قلاب کرده بودن و ما را به بالاها پرتاب میکردن.

کمی که گذشت احساس غربت با دیدن خانم تقوی فرونشست!
-سلاام خانوم تقوی!!
-سلام بچه ها(من و عاطفه بودیم اوونجا).خوبین!
-ممنون خانوم.خانوم شنیدیم مثل اینکه شما میخواین برین از اینجا؟درسته؟
-بله دیگه داریم میریم!

اندکی بعد!و انسان آشنایی دیگر!

-سلاام خانوم صنیعی!!!
-سلام بچه ها.خوبین؟
-خانوم میخواین برین؟
-بله دیگه داریم میریم!

کمی بعدتر!

-سلاام خانوم صالحی!
-سلام بچه ها.خوبین؟
-خانوم شما هم میخواین برین؟
-بله دیگه داریم میریم!

......................

بله دیگه داریم میریم
بله دیگه داریم میریم
.
.
.

لغت" بله" لغت مثبتیست.به گفته ی روانشناسان از جمله لغاتیست که انرژیه مثبت دارد،اما نه در همه ی موارد.
"بله"ای که ما شنیدیم آنروز،انرژیه مثبت نداشت!!
و فقط بسته ای از وداع را به ما هدیه کرد.

خداحافظ خانوم تقوی،خانوم صالحی،خانم نجفی،خانوم افراز(!).خانوم نسرتی(!)و.....
و خداحافظ آقای نجفی!!!
آقای نجفی خداحافظ.هیچ وقت نشد درست حسابی از زحمتایی که برای ما بچه های فرزانگان میکشیدید تشکر کنیم.شخصی که سال ها بابای فرزانگان  بودی!!
هیچ وقت دوران نمایشگاه رو یادم نمیره!
هیچ وقت اذیتامونو یادم نمیره!
امیدوارم مارو بخشیده باشین!
درسته شاید لحنتون سرد(!) بود اما هیچکی ندونه ما نمایشگاهیا میدونیم چقدر مهربونین!!

خب خداحافظیامو کردم.کسی رو از قلم ننداختم!!
ای کسی که داری این متنو میخونی حواسم هست.میدونم داری به خانوم عبدالحسینی فکر میکنی و اینکه چرا من از اوون خداحافظی نکردم!!!
من از خانم عبدالحسینی خداحافظی نکردم و نمیکنم. چون شاید حضور فیزیکی تو مدرسه نداشته باشه.اما همیشه هست.تو ذهن بچه ها هست.هیچ وقت از اوون مدرسه نمیره!
تو حرفای بچه ها میتونیم ببینیمش!!
خانوم عبدالحسینی!یادم میاد یه روز که داشتم ازتون خواهش-التماس-میکردم که از این مدرسه نرین و شما هی میگفتین من دارم بازنشسته میشم و باید برم که سمیه بلافاصله پرسید:بازنشسته میکنین یا میشین؟!
که شما گفتین:حالا...دیگه.....بازنشسته میشم دیگه......
یادم میاد بهتون گفتم: خانوم عبدالحسینی اگه شما برین من دیگه غیرحضوری درس میخونم.ما رو تنها نذارین!!
الان که دارم فکر میکنم میبینم شما هیچوقت نمیتونین این کارو بکنین.هیچ وقت بچه های فرزانگان رو تنها نمیذارین.
شما هستین و ما هر روز صبح بهتون سلام میکنیم!
.
.
.
.
بعد وارد دفتر مرکز شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کسانی را دیدم که نه آنها ما را میشناختن و نه ما آنها را!
فقط با یکی از آن خانوم ها صحبت کردیم.لبخندی بر لب داشت. و باز هم سوال تکراری: شما با هم چه نسبتی دارین؟گفت که فکر میکرده ما دوقولوییم!

حالا بگذریم.امیدوارم خداحافظیامون سلام های خوبی رو همراه خودش آورده باشه.

به قول دکتر شریعتی(البته نقل با تلخیص):

نمیدانم!نمیدانم چه خواهد شد!!

یا حق!




پنجشنبه 5 شهریور 1388

فرزانگان قم+شهید قدوسی=1

نویسنده: فاطمه ایرانی   


فرزانگان قم+شهید قدوسی=1

پنجشنبه 5 شهریور 1388

متنم عوض شد!

نویسنده: فاطمه ایرانی   

می خواستم برای اولین مطلب توی بلاگم.از مسافرتم بگم.
از شب تو میم(یکی از ده های اطراف قمه) با پشه ها هم اتاق شدن و آهنگ های پس زمینه ی صدای سگ و ویزویزه پشه
و خاطرات دیدن یک ایل از فاصله ی نزذیک.
اما همه ی اینا پر!
الان زمان نوشتن این چیزا نیست.
اتفاقات عجیب و بعضا وحشتناکی افتاده توی مدرسه های ما-مدرسه ی ما و پسرونه ی ما(شهید قدوسی)-مدیر ما عوض شده، کادر دفتره ما نو(!) شدن، مدرسه ی اوونا میخواد عوض بشه و....

اینجا لینک متنی رو میذارم که یکی از دوستان  قدوسی ما نوشته، با این عنوان:

سلام آقای رئیس....


سه شنبه 3 شهریور 1388

به نام خدا

نویسنده: فاطمه ایرانی   

سلام!
ساده و بی آلایش بلاگ خودمو شروع میکنم!
اینجا خاطرات خودمو میذارم+ مطالب جالبی که بهشون بر میخورم و احساس میکنم که بقیه هم بدونن خوبه!
فاطمه ایرانی

خب اول از همه مشخصاتمو بگم.
من، دختر،17 سالمه که این بلاگ رو شروع میکنم(البته به گفته ی شناسنامه توی 17 سالم. اما خیلی دوست دارم که بگم 17 سالمه).
تو یکی از شهرای ایران به نام قم زندگی میکنم.
که مدتیه نمیدونم شهرمو دوست دارم یا نه؟
اما اینو میدونم به خاطر اینکه شهرمه-فقط به همین خاطر-مطمئنن دوسش دارم حالا بقیشو دیگه.....
توی مدرسه ی فرزانگان همین شهر درس میخونم.
که یه زمانی موسوم بوده به مدرسه ی تیزهوشان.البته الانم بهش همینو میگن اما اگه از من بپرسین. میگم این فقط اسمه.هر چند از مدرسه های دیگه ی قم شاید بهتر باشه. اما هر چی که هست.مدرسه ی تیزهوشان نیست.
خب داشتم میگفتم.
من فیزیک و ریاضیات رو دوست دارم.از ادبیات مدرسه حالم به هم میخوره.اما گاهی که حافظ میخونم.خوشم میاد .یعنی ادبیات کشورمو دوست دارم و همینطور تاریخو تمدنشو.
من دوستامو دوست دارم و خواسته ای که دارم اینه بقیه هم منو دوست داشته باشن(جهان در صلح)

خب دیگه فکر کنم برای شروع بس باشه!!(خودمو کشتم از بس گفتم چی دوست دارم چی دوست دارم)

یا علی